eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
Amir Empire
عماد پسند
دن دن دن دددن
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمود محمود چکارررر کردی با خودت پسر؟
Amir Empire
خدایی نگاه کنید، یهو خیلی رندوم به ذهنم میرسه در این موضوع داستان بنویسم خودمم نمی‌فهمم از کجا میاد
(خیلی نوشتم و پاک کردم که چی بهت بگم) خلاصه که 🎀ـرم دهنت فکر کردم که واقعیه متنت [گیف معروف بین من و تو] تازه داشتم میگفتم دلیل حال خرابیاش همینه اه
Amir Empire
می‌توانستم صدای نفس‌های سامان را از کنارم بشنوم؛ هر دو در سکوت مطلق، خیره به هوای گرگ و میش طلوع بیر
تصمیم گرفته بودیم. تصمیمی که اگر در نور روز به آن فکر می‌کردیم، خنده‌دار به نظر می‌رسید، اما حالا در تاریکی شب، تنها راه پیش رویمان بود. ریسکی که می‌توانست به قیمت جانمان تمام شود، اما این تنها شانسی بود که داشتیم. «فقط باید حواسمون خیلی جمع باشه سامان! روی قدرت بدنیت حساب باز کردما!» درحالی که داشتم توی زمین های خاکی نزدیک سوله رانندگی می‌کردم گفتم:«اونا از ما باتجربه ترن، نباید بزاریم غافل‌گیرمون کنن.» نگاهی به ساعت انداختم. ساعت ۲۲:۰۳ را نشان میداد. هوا کاملا تاریک شده بود و صدای جیرجیرک‌ها تنها صدایی بود که سکوت شب را می‌شکست. با احتیاط از ماشین پیاده شدیم و به سمت سوله آبی‌رنگ حرکت کردیم. نور ضعیف چراغ‌های اتوبان، سایه‌های وهم‌آلودی روی زمین می‌انداخت. بوی خاک و فلز زنگ‌زده از سوله به مشام می‌رسید. در ورودی سوله، یک در فلزی بزرگ و کمی باز بود. انگار منتظر ما بودند. نفسم را حبس کردم و به سامان اشاره کردم. با هم وارد شدیم. داخل سوله تاریک بود، اما نور ضعیفی از چند لامپ قدیمی که به سقف آویزان بودند، فضا را روشن کرده بود. حجم زیادی از جعبه‌ها و وسایل ناشناس گوشه و کنار پخش شده بود. سکوت سنگینی برقرار بود. درست مثل آرامش قبل طوفان... زود چشم‌هایمان به محیط آنجا عادت کرد، دو نفر را در انتهای سوله دیدیم که کنار هم ایستاده بودند و انگار منتظر ما بودند. یکی‌از آنها با صدایی که دیشب شنیده بودیم گفت:«دیر کردین.» لحظه‌ای سکوت کردیم. حالا وقت عمل بود. قبل از اینکه فرصتی برای واکنش داشته باشند، من اکلیل سرنج هایی را که ساعتی قبل خریده بودیم را به سمت‌شان پرتاب کردم، یکی به جلوی پایشان برخورد کرد و دیگری به صورت فردی که سمت راست ایستاده بود. نفر دومی چند قدمی عقب رفت، درحالی که یکیشان داشت از درد سوختگی به خود می‌پیچید، سامان به سمت نفر دوم یورش برد. نفهمیدم چطور، اما با یک حرکت سریع، دستش را دور گلوی او انداخت و او را به سمت گوشه‌ای تاریک و پر از بشکه‌های فلزی کشید. نفر اول که هنوز داشت به خاطر انفجار تقلا میکرد، به سمت ما برگشت، اما صدای ناله و تقلا از گوشه تاریک بلند شد. سامان موفق شده بود! «حرف بزن آشغال!» صدای نفس زنان سامان به گوش میرسید:«کی هستین؟ آوا کجاست؟» صدای آشنایی از بیرون سوله آمد: «ولش کن سامان! وقت نداریم!» صدای آوا بود! 7#