امروز یکی بهم گفت که آبغوره با فلفل میخوره و خیلی لذت میبره
من دیگه اون آدم سابق نمیشم
Amir Empire
یکی از مردان پشت سرش، جلو آمد و آرام، اما قاطع، تفنگش را به سمت سامان گرفت. پدر آوا، بدون اینکه نگاه
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبهروی پدر آوا.
او هم روبهروی ما نشسته بود، با همان لبخند خشک و چشمهای نافذش؛
آوا کمی عقبتر از پدرش نشسته بود سرش پایین بود. انگار بار سنگینی را روی دوشش گذاشته باشند.
کنار من، سامان با چهرهای بُهتزده نشسته بود و به آوا خیره شده بود؛ بیحرکت، ساکت، طوری که انگار سالها بود کلمهای از دهانش بیرون نیامده بود.
پدر آوا با لحنی آرام شروع به حرف زدن کرد:«تو اسمت امیررضا بود؟ و تو هم سامان بودی، درسته؟»
من فقط نگاهش کردم، قطعا اسمم را میدانست، پس چرا از من میپرسید؟
از همان لحظه فهمیدم با آدمی طرفم که هیچ حرکتش بیحساب نیست، پس نباید بهسادگی واکنش نشان میدادم.
سامان هم از من تقلید کرد و چیزی نگفت.
پدر آوا بدون اینکه حتی تکان بخورد، ادامه داد:«درسته. من اسم هردوی شما رو میدونم. ولی من اسم آدما رو برای احترام حفظ نمیکنم. برای این حفظشون میکنم که بفهمم به درد چی میخورن.»
من هنوز درست منظورش را نمیفهمیدم.
نگاهش را از من گرفت و به سامان دوخت و گفت:«امیدوار بودم زودتر بفهمی که دیگه کارم باهات تموم شده.»
برای لحظهای خشکم زد، همانجا، همان لحظه، میتوانستم حدس بزنم آخر این مکالمه قرار است به کجا برسد.
پدر آوا از روی صورتم فهمید که دارم به چه چیزی فکر میکنم.
نگاهش را سمت من چرخاند و گفت:«تو چرا ساکتی، نابغه؟ حرفی برای گفتن نداری؟»
از اینکه «نابغه» صدایم کرده بود، اصلا خوشحال نبودم. حس میکردم دارد مرا برای چیزی آماده میکند، مثل گوسفندی که قبل از ذبح، به او آب میدهند. به آرامی گفتم:«نه. فعلا دارم گوش میدم.»
پدر آوا از سر رضایت سری تکان داد و گفت:«خوبه، خوبه. از آدمهای کمحرف خوشم میاد.»
بعد نگاهش را دوباره به سامان برگرداند و ادامه داد:«و تو سامان، کارم دیگه باهات تمومه. تو بهدردم نمیخوری.»
از حدسی که زده بودم مطمئن شدم، با نگرانی به سامان نگاه کردم، سامان که تازه خطر را فهمیده بود، با التماس گفت:«نه… نه، من میتونم بهدردت بخورم. باور کن!»
پدر آوا فقط گفت:«نه.»
سامان با وحشت پرسید:«یعنی چی؟»
پدر آوا پایش را از روی پای دیگرش برداشت و خیلی آرام گفت:«یعنی همینی که الان میبینی.» بعد با دست به یکی از مردهایش اشاره کرد. مرد سلاحش را مسلح کرد و اسلحه را به طرف سامان گرفت.
و درست جلوی چشمهای وحشتزدهی من، او را به رگبار بست. گلولهها یکییکی به جسم سامان مینشستند و هر کدام فوارهای از خون را به هوا میپاشیدند.
تنش زیر ضربهها میلرزید، و هر لرزش، بیشتر از قبل غیرواقعی بودن این صحنه را توی صورتم میکوبید.
وقتی خشاب تمام شد، آن مرد همراه با یکی دیگر، جنازهی خونین سامان را برداشتند و به سمت بیرون سوله بردند.
دیگر نمیتوانستم باور کنم دارد چه اتفاقی میافتد.
بوی خون انگار از خود صحنه هم سنگینتر بود و مستقیم میخورد توی صورتم.
وقتی جنازهی سامان را میدیدم، تمام خاطرات کودکیمان هم از جلوی چشمهایم رد میشدند.
حالا دیگر در این مسیر بیانتها تنها مانده بودم و نمیدانستم چه چیزی پیش رویم است. پدر آوا رو به من گفت:«نترس، تو هنوز زوده برات.» بعد خطاب به آدمهایش گفت:«وقتشه بریم. این رو هم بیارید توی ماشین من. باهاش حرف دارم که بزنم.»
وقتی مردها به طرفم آمدند و مرا به سمت بیرون سوله هدایت کردند، دیگر آن من قبل نبودم، آن جسم دیگر روح قبلی را نداشت، و من، دیگر انسان سابق نبودم.
9#
Amir Empire
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبهروی پدر آوا. او هم روبهروی ما نشسته بود، ب
همیشه دوست داشتم بلایی که نویسنده های اتک و جوجوتسو سرم اوردن رو سر بقیه بیارم.
لذت ببرید☺️🔥
لغتنامه تخسسی زبان سسی
سس: مایع قرمز رنگ
سستی: ناتوانی درماندگی/ ربع پهلوی
سست رگ: بی غیرت/ ربع پهلوی
سست ریش: ساده لوح/ ربع پهلوی
سس مغز: انسان خل و چل/ ربع پهلوی
سست عنصر: تنبل و بیکار/ ربع پهلوی
سس بنیان: بی پایه و شل/ ربع پهلوی
سس خرسی: لقب پس مانده شاه فراری
سسپاد: سس هدایت پذیر از دور/مدارس سمپاد در آینده
سسیالیست: افرادی که از این الفاظ استفاده میکنند و ترجیحا ننوتویی هستند
هدایت شده از تــیــمــارســتــان
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا