eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز ناشناس شلوغ بود راضی‌ هستم🙏🏻
۱.شایان(۱۳۲)،امیرشایان،عماد، مرتضی،طاها(اسم متغیر)،عمو(آریا استارک)، ثنا ۲.ای بابا خیلی خوشحال بودم
نه نوه‌ام بعضی وقتا می‌نویسه منم میزارم اینجا(این چه سوالیه مرد)
Amir Empire
یکی از مردان پشت سرش، جلو آمد و آرام، اما قاطع، تفنگش را به سمت سامان گرفت. پدر آوا، بدون اینکه نگاه
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبه‌روی پدر آوا. او هم روبه‌روی ما نشسته بود، با همان لبخند خشک و چشم‌های نافذش؛ آوا کمی عقب‌تر از پدرش نشسته بود سرش پایین بود. انگار بار سنگینی را روی دوشش گذاشته باشند. کنار من، سامان با چهره‌ای بُهت‌زده نشسته بود و به آوا خیره شده بود؛ بی‌حرکت، ساکت، طوری که انگار سال‌ها بود کلمه‌ای از دهانش بیرون نیامده بود. پدر آوا با لحنی آرام شروع به حرف زدن کرد:«تو اسمت امیررضا بود؟ و تو هم سامان بودی، درسته؟» من فقط نگاهش کردم، قطعا اسمم را می‌دانست، پس چرا از من می‌پرسید؟ از همان لحظه فهمیدم با آدمی طرفم که هیچ حرکتش بی‌حساب نیست، پس نباید به‌سادگی واکنش نشان می‌دادم. سامان هم از من تقلید کرد و چیزی نگفت. پدر آوا بدون این‌که حتی تکان بخورد، ادامه داد:«درسته. من اسم هردوی شما رو می‌دونم. ولی من اسم آدما رو برای احترام حفظ نمی‌کنم. برای این حفظشون می‌کنم که بفهمم به درد چی می‌خورن.» من هنوز درست منظورش را نمی‌فهمیدم. نگاهش را از من گرفت و به سامان دوخت و گفت:«امیدوار بودم زودتر بفهمی که دیگه کارم باهات تموم شده.» برای لحظه‌ای خشکم زد، همان‌جا، همان لحظه، می‌توانستم حدس بزنم آخر این مکالمه قرار است به کجا برسد. پدر آوا از روی صورتم فهمید که دارم به چه چیزی فکر می‌کنم. نگاهش را سمت من چرخاند و گفت:«تو چرا ساکتی، نابغه؟ حرفی برای گفتن نداری؟» از این‌که «نابغه» صدایم کرده بود، اصلا خوشحال نبودم. حس می‌کردم دارد مرا برای چیزی آماده می‌کند، مثل گوسفندی که قبل از ذبح، به او آب می‌دهند. به آرامی گفتم:«نه. فعلا دارم گوش می‌دم.» پدر آوا از سر رضایت سری تکان داد و گفت:«خوبه، خوبه. از آدم‌های کم‌حرف خوشم میاد.» بعد نگاهش را دوباره به سامان برگرداند و ادامه داد:«و تو سامان، کارم دیگه باهات تمومه. تو به‌دردم نمی‌خوری.» از حدسی که زده بودم مطمئن شدم، با نگرانی به سامان نگاه کردم، سامان که تازه خطر را فهمیده بود، با التماس گفت:«نه… نه، من می‌تونم به‌دردت بخورم. باور کن!» پدر آوا فقط گفت:«نه.» سامان با وحشت پرسید:«یعنی چی؟» پدر آوا پایش را از روی پای دیگرش برداشت و خیلی آرام گفت:«یعنی همینی که الان می‌بینی.» بعد با دست به یکی از مردهایش اشاره کرد. مرد سلاحش را مسلح کرد و اسلحه را به طرف سامان گرفت. و درست جلوی چشم‌های وحشت‌زده‌ی من، او را به رگبار بست. گلوله‌ها یکی‌یکی به جسم سامان می‌نشستند و هر کدام فواره‌ای از خون را به هوا می‌پاشیدند. تنش زیر ضربه‌ها می‌لرزید، و هر لرزش، بیشتر از قبل غیرواقعی بودن این صحنه را توی صورتم می‌کوبید. وقتی خشاب تمام شد، آن مرد همراه با یکی دیگر، جنازه‌ی خونین سامان را برداشتند و به سمت بیرون سوله بردند. دیگر نمی‌توانستم باور کنم دارد چه اتفاقی می‌افتد. بوی خون انگار از خود صحنه هم سنگین‌تر بود و مستقیم می‌خورد توی صورتم. وقتی جنازه‌ی سامان را می‌دیدم، تمام خاطرات کودکی‌مان هم از جلوی چشم‌هایم رد می‌شدند. حالا دیگر در این مسیر بی‌انتها تنها مانده بودم و نمی‌دانستم چه چیزی پیش رویم است. پدر آوا رو به من گفت:«نترس، تو هنوز زوده برات.» بعد خطاب به آدم‌هایش گفت:«وقتشه بریم. این رو هم بیارید توی ماشین من. باهاش حرف دارم که بزنم.» وقتی مردها به طرفم آمدند و مرا به سمت بیرون سوله هدایت کردند، دیگر آن من قبل نبودم، آن جسم دیگر روح قبلی را نداشت، و من، دیگر انسان سابق نبودم. 9#
Amir Empire
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبه‌روی پدر آوا. او هم روبه‌روی ما نشسته بود، ب
همیشه دوست داشتم بلایی که نویسنده های اتک و جوجوتسو سرم اوردن رو سر بقیه بیارم. لذت ببرید☺️🔥
لغتنامه تخسسی زبان سسی سس: مایع قرمز رنگ سستی: ناتوانی درماندگی/ ربع پهلوی سست رگ: بی غیرت/ ربع پهلوی سست ریش: ساده لوح/ ربع پهلوی سس مغز: انسان خل و چل/ ربع پهلوی سست عنصر: تنبل و بیکار/ ربع پهلوی سس بنیان: بی پایه و‌ شل/ ربع پهلوی سس خرسی: لقب پس مانده شاه فراری سسپاد: سس هدایت پذیر از دور/مدارس سمپاد در آینده سسیالیست: افرادی که از این الفاظ استفاده میکنند و ترجیحا ننوتویی هستند
Amir Empire
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبه‌روی پدر آوا. او هم روبه‌روی ما نشسته بود، ب
ماشین آرام از آن سوله دور می‌شد و من خیره به بیرون منتظر سرنوشتم بودم، سرنوشتی که خودم اصلا میلی به آن نداشتم. سکوت ماشین سنگین تر از هر جسمی، در فضای ماشین جاری بود، صدای موتور ماشین گوش هایم را خراش می‌داد. ماشین دیگر وارد جاده خاکی شده بود و تنها نور جاده چراغ جلوی ماشین ها بود. پلک هایم سنگین بودند، اما نمی‌توانستم آن‌ها را ببندم، هر موقع که چشمانم را می‌بستم تصویر سامان را می‌دیدم با همان لبخند همیشگی، سامان... اسمش توی ذهنم تکرار می‌شد اما دیگر جوابی نداشت. دیگر سامانی نبود، در ذهن من فقط خاطرات سامان باقی‌مانده بود. پدر آوا، روی صندلی جلو، با آرامشی که از سکوت ساخته شده بود، نشسته بود. یک نخ سیگار توی انگشتانش بود؛ روشن، و دودش مثل روحی سرگردان، در فضای بسته می‌چرخید. نور کم‌جان داخل ماشین، روی خطوط صورتش می‌افتاد و او را بیشتر شبیه ماسک بی‌روحی می‌کرد. نگاهش به بیرون بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار نه خونی ریخته شده بود، و نه نفسی بریده شده بود. «رفتن سامان به نفع همه بود، بعضی آدم ها تا وقتی زنده‌ان فایده‌ای داشته باشن.» صدای پدر آوا مثل پتک توی سرم خورد، حرف هایش طعم تلخ سیاست داشتند. یک پوک از سیگارش کشید و گفت:«ولی تو چرا هنوز زنده‌ای؟ چون ممکنه به کار بیای.» سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و دود غلیظی بیرون داد «من آدم بی‌مصرف رو زنده نگه نمی‌دارم، ولی تو فعلا جزو اون دسته نیستی.» مصرف... فایده... به این کلمات فکر کردم، من دیگر یک آدم نبودم، من یک شیء بودم، سامان هم همینطور او هم یک مهره بود، یا شاید هم اعشار ده‌هزارم که باید حذف میشدند. و بعد، چشمم به آوا افتاد. روی صندلی عقب، کنار من. سرش پایین بود،داشت به زمین نگاه می‌کرد. موهایش روی صورتش ریخته بود و مانع می‌شد چهره‌اش را ببینم، اما من می‌توانستم حس کنم، حس نفرت را، نفرتی که از اعماق وجودم فوران می‌کرد و مثل آتشی زیر خاکستر، داشت مرا می‌سوزاند. این دختر… تمام این‌ها تقصیر او بود. اگر او نبود، اگر پدرش این‌قدر دیوانه نبود، اگر… هزاران «اگر» در سرم می‌چرخیدند. فقط برای یک لحظه، سرش را بلند کرد. نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. کوتاه بود، اما برای من مثل یک قرن گذشت. در چشمانش چیزی دیدم… چیزی که نمی‌توانستم تعریفش کنم. ترس؟ نه. تردید؟ شاید. اما برای من، فقط نفرت بود. نفرتی که انگار از دورویی او نشأت می‌گرفت. او اینجا بود، کنار پدرش، و من اینجا بودم، در کنار او، و هر دو شاهد مرگ کسی بودیم که… که چه؟ «پس تو یه رئیس باند هستی؟» با صدایی گرفته و خشن خطاب به پدر آوا گفتم پدر آوا توی آینه ماشین به من نگاه کرد و همان لبخند سردش را زد و گفت:«جاسوسی؟ نه… تو داری فکر می‌کنی توی یک بازیِ بچه‌گانه هستی. این بازی، قانون داره. سامان یه مانع بود. تو اما… تو می‌تونی تبدیل به چیزی بشی که من لازم دارم.» دودِ سیگارش را بیرون داد و ادامه داد: «هر کسی توی این مسیر، نقشی داره. بعضیا با حرف زدن، بعضیا با ساکت موندن.» نگاهش دوباره به من افتاد، این بار جدی‌تر. «تو الان دو تا راه داری: یا با من راه میای، یا خیلی زود مثل سامان از حافظه‌ی این داستان حذف می‌شی.» حرفش تمام شد. سکوت برگشت، اما این بار سنگین‌تر، پر از تهدید. انگار داشت می‌گفت: «انتخاب با خودته، اما خودت هم می‌دونی که انتخابی وجود نداره.» از شتاب ماشین مشخص بود که داریم به مقصد می‌رسیم، تاریکی مطلق جاده جای خودش را به نور های سفید سرد داده بود. بلاخره ماشین جلوی یک ساختمان غول‌پیکر و پنجره هایی که مانند چشم های یک غول بودند ایستاد. در بزرگی که جلوی ما قرار داشت باز شد و ماشین داخل شد... نگهبان ها با یونیفرم های تیره و چشم های بی‌حالت به طرف ما آمدند. وارد ساختمان شدیم، راهرو های طولانی، سقف های کاذب، همه‌چیز مثل یک زندان آبرومندانه بود. پدر آوا پیاده شد. سیگارش را توی جاسیگاریِ لوکسِ کنارِ در انداخت. آوا هم پیاده شد؛ هنوز سرش پایین بود، اما قدم‌هایش کمی استوارتر به نظر می‌رسید. پدر آوا برگشت. نگاهی دیگر به من انداخت، این بار با کمی رضایت گفت:«خب امیررضا،» صدایش انگار از فاصله‌ای دور می‌آمد، «وقتشه که نقش خودت رو شروع کنی.» 10#