Amir Empire
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبهروی پدر آوا. او هم روبهروی ما نشسته بود، ب
همیشه دوست داشتم بلایی که نویسنده های اتک و جوجوتسو سرم اوردن رو سر بقیه بیارم.
لذت ببرید☺️🔥
لغتنامه تخسسی زبان سسی
سس: مایع قرمز رنگ
سستی: ناتوانی درماندگی/ ربع پهلوی
سست رگ: بی غیرت/ ربع پهلوی
سست ریش: ساده لوح/ ربع پهلوی
سس مغز: انسان خل و چل/ ربع پهلوی
سست عنصر: تنبل و بیکار/ ربع پهلوی
سس بنیان: بی پایه و شل/ ربع پهلوی
سس خرسی: لقب پس مانده شاه فراری
سسپاد: سس هدایت پذیر از دور/مدارس سمپاد در آینده
سسیالیست: افرادی که از این الفاظ استفاده میکنند و ترجیحا ننوتویی هستند
هدایت شده از تــیــمــارســتــان
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Amir Empire
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبهروی پدر آوا. او هم روبهروی ما نشسته بود، ب
ماشین آرام از آن سوله دور میشد و من خیره به بیرون منتظر سرنوشتم بودم، سرنوشتی که خودم اصلا میلی به آن نداشتم. سکوت ماشین سنگین تر از هر جسمی، در فضای ماشین جاری بود، صدای موتور ماشین گوش هایم را خراش میداد. ماشین دیگر وارد جاده خاکی شده بود و تنها نور جاده چراغ جلوی ماشین ها بود.
پلک هایم سنگین بودند، اما نمیتوانستم آنها را ببندم، هر موقع که چشمانم را میبستم تصویر سامان را میدیدم با همان لبخند همیشگی، سامان... اسمش توی ذهنم تکرار میشد اما دیگر جوابی نداشت. دیگر سامانی نبود، در ذهن من فقط خاطرات سامان باقیمانده بود.
پدر آوا، روی صندلی جلو، با آرامشی که از سکوت ساخته شده بود، نشسته بود. یک نخ سیگار توی انگشتانش بود؛ روشن، و دودش مثل روحی سرگردان، در فضای بسته میچرخید. نور کمجان داخل ماشین، روی خطوط صورتش میافتاد و او را بیشتر شبیه ماسک بیروحی میکرد. نگاهش به بیرون بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار نه خونی ریخته شده بود، و نه نفسی بریده شده بود. «رفتن سامان به نفع همه بود، بعضی آدم ها تا وقتی زندهان فایدهای داشته باشن.» صدای پدر آوا مثل پتک توی سرم خورد، حرف هایش طعم تلخ سیاست داشتند. یک پوک از سیگارش کشید و گفت:«ولی تو چرا هنوز زندهای؟ چون ممکنه به کار بیای.» سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و دود غلیظی بیرون داد
«من آدم بیمصرف رو زنده نگه نمیدارم، ولی تو فعلا جزو اون دسته نیستی.»
مصرف... فایده... به این کلمات فکر کردم، من دیگر یک آدم نبودم، من یک شیء بودم، سامان هم همینطور او هم یک مهره بود، یا شاید هم اعشار دههزارم که باید حذف میشدند. و بعد، چشمم به آوا افتاد. روی صندلی عقب، کنار من. سرش پایین بود،داشت به زمین نگاه میکرد. موهایش روی صورتش ریخته بود و مانع میشد چهرهاش را ببینم، اما من میتوانستم حس کنم، حس نفرت را، نفرتی که از اعماق وجودم فوران میکرد و مثل آتشی زیر خاکستر، داشت مرا میسوزاند. این دختر… تمام اینها تقصیر او بود. اگر او نبود، اگر پدرش اینقدر دیوانه نبود، اگر… هزاران «اگر» در سرم میچرخیدند. فقط برای یک لحظه، سرش را بلند کرد. نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. کوتاه بود، اما برای من مثل یک قرن گذشت. در چشمانش چیزی دیدم… چیزی که نمیتوانستم تعریفش کنم. ترس؟ نه. تردید؟ شاید. اما برای من، فقط نفرت بود. نفرتی که انگار از دورویی او نشأت میگرفت. او اینجا بود، کنار پدرش، و من اینجا بودم، در کنار او، و هر دو شاهد مرگ کسی بودیم که… که چه؟
«پس تو یه رئیس باند هستی؟» با صدایی گرفته و خشن خطاب به پدر آوا گفتم
پدر آوا توی آینه ماشین به من نگاه کرد و همان لبخند سردش را زد و گفت:«جاسوسی؟ نه… تو داری فکر میکنی توی یک بازیِ بچهگانه هستی. این بازی، قانون داره. سامان یه مانع بود. تو اما… تو میتونی تبدیل به چیزی بشی که من لازم دارم.» دودِ سیگارش را بیرون داد و ادامه داد: «هر کسی توی این مسیر، نقشی داره. بعضیا با حرف زدن، بعضیا با ساکت موندن.» نگاهش دوباره به من افتاد، این بار جدیتر. «تو الان دو تا راه داری: یا با من راه میای، یا خیلی زود مثل سامان از حافظهی این داستان حذف میشی.» حرفش تمام شد. سکوت برگشت، اما این بار سنگینتر، پر از تهدید. انگار داشت میگفت: «انتخاب با خودته، اما خودت هم میدونی که انتخابی وجود نداره.»
از شتاب ماشین مشخص بود که داریم به مقصد میرسیم، تاریکی مطلق جاده جای خودش را به نور های سفید سرد داده بود.
بلاخره ماشین جلوی یک ساختمان غولپیکر و پنجره هایی که مانند چشم های یک غول بودند ایستاد. در بزرگی که جلوی ما قرار داشت باز شد و ماشین داخل شد...
نگهبان ها با یونیفرم های تیره و چشم های بیحالت به طرف ما آمدند.
وارد ساختمان شدیم، راهرو های طولانی، سقف های کاذب، همهچیز مثل یک زندان آبرومندانه بود.
پدر آوا پیاده شد. سیگارش را توی جاسیگاریِ لوکسِ کنارِ در انداخت. آوا هم پیاده شد؛ هنوز سرش پایین بود، اما قدمهایش کمی استوارتر به نظر میرسید.
پدر آوا برگشت. نگاهی دیگر به من انداخت، این بار با کمی رضایت گفت:«خب امیررضا،» صدایش انگار از فاصلهای دور میآمد، «وقتشه که نقش خودت رو شروع کنی.»
10#
Amir Empire
ملت چنل میزنن یه پیام میزان صد جا فور میکنن گونی گونی براشون ممبر میاد
این همه زحمت میکشم داستان سر هم میکنم اون وقت یکیم نداریم پستم رو فور بده چنلش یه چهارتا ممبر برامون بیاد
جمع کنید بابا