eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
این بحث مسخره دیگه بسه
از این به بعد میخوام با تک‌تک ادمین های گل اتمام حجت کنم. -هرگونه محتوایی که به زندگی شخصیتون مربوط بشه اینجا ببینم عزل میشید.🙏🏻 -وقتی میبینید قبل شما به یه محتوا دو نفر واکنش نشون دادن شما واکنش نشون ندید الکی چنل شلوغ نشه. -از فرستادن گیف بی‌جا خودداری کنید -روزانه بیشتر از ۴-۵ تا محتوا هم نفرستید -به چیزی هم اعتراض نکنید -بنده و عمو این قوانین برامون لازم‌الاجرا نیست، ما دو نفر قادریم هرکاری بخوایم بکنیم، حتی میتونیم شما ادمین ها رو با شلاق بزنیم، شماهم حق اعتراض ندارید-
ناشناس فکر کن همین داستانی که داری می‌نویسی تو واقعیت برات اتفاق بیوفته نظرت چیه - واو، واقعا واو! یه رئیس مافیای دست به خیر پیدا میشه دوس‌دختر نداشته شایان رو بدزده؟
ناشناس عماد یعنی تکیه گاه . چه جالب - خیلی جالب
ناشناس ببببلااااااااااحححححح بالا اوردم تو ناشناست - 😦 خودت جمعش میکنیا
💔
Amir Empire
«...حالا نوبت توئه امیررضا، میخوای چکار کنی؟» چه‌کار می‌توانستم بکنم؟ در ذهنم سه اسم پررنگ بودند، سا
لباس های خودم را پوشیده بودم و آماده بودم که از اتاق بیرون بروم، آوا در حالی که داشت کتابی قطور را ورق می‌زد گفت:«میخوای یه نصیحت مجانی بهت بکنم؟» «بگو، می‌شنوم.» «سعی کن زیادی کنجکاو نباشی، اینجا کسایی که زیاد سوال می‌پرسن دووم نمیارن.» صدای "هوم" مانندی از خودم درآوردم، به سمت درب اتاق رفتم و چند باری درب را کوبیدم، نگهبان درب را باز کرد و من به سمت بیرون رفتم. وقتی سوار مگان سفید شدم پاکت را روی پایم گذاشتم، کلت را توی دستم کمی چرخاندم، فلزش برق می‌زد، اولین بار نبود که سلاح دست گرفته بودم، قبلا یک اردوی آموزشی رفته بودم و طرز کار با سلاح ها را یاد گرفته بودم، اسلحه فلز سردی داشت و روی مچ دستم سنگینی می‌کرد، اسلحه را توی جیب کاپشنم گذاشتم، پاکت را باز کردم، تویش یک کاغذ و یک پاکت نامه مهر شده بود، کاغذ را باز کردم، اولین چیزی که به چشمم خورد آدرس یک کافه بود که جایی بود که باید نامه را می‌بردم، و بعد دستورالعمل جایگذاری نامه نوشته شده بود. وقتی آدرس را خواندم کاغذ را داخل پاکت گذاشتم، ماشین را روشن کردم و به سمت «کافه باران» رانندگی کردم. در حین رانندگی در طول مسیر مردم را می‌دیدم، مردی که کنار نانوایی ایستاده بود، دختری که با عجله از خیابان رد می‌شد، راننده تاکسی‌ای که پشت چراغ قرمز خمیازه می‌کشید. همه‌شان مشغول زندگی معمولی خودشان بودند. و من... احساس می‌کردم از دنیای آن‌ها جدا شده‌ام. کمتر از دو هفته قبل، بزرگ‌ترین دغدغه‌ام امتحان‌ها و آینده بود. ولی حالا چه؟ *** از ماشین پیاده شدم، رو به روی کافه ایستادم و به تابلو نئونی نگاه کردم، درب کافه را باز کردم و داخل شدم، بوی قهوه به استقبالم آمد، طبق دستورالعمل به بخش کتابخانه رفتم و از توی قفسه دست راست کتاب «قلعه حیوانات» را پیدا کردم و برداشتم، صفحه ۵۲ را باز کردم و صفحه را نگاه کردم.کنار پاراگرافی خطی با مداد کشیده شده بود: «همه برابرند، اما بعضی برابرترند.» و با احتیاط نامه را لای کتاب گذاشتم، بعد طوری که انگار می‌خواهم کتاب را انتخاب کنم کمی وارسی‌اش کردم و داخل قفسه برگرداندمش. وقتی داشتم برمی‌گشتم صدای مردی را شنیدم «آقای امیررضا؟» سرم را برگرداندم، میز پشت سرم مردی با تی‌شرت قرمز نشسته بود، چاق بود و چشم های ریزی داشت، کمی به او نگاه کردم، به من اشاره کرد که روبه‌رویش بشینم. وقتی نشستم یک جرعه از قهوه‌اش نوشید «تو تازه کاری مگه نه؟ کارت بد نبود، اما وقتی وارد یه کافه میشی نمی‌تونی یهو بیای و بعد بری، باید یک چیزی سفارش بدی و با آرامش تمام سفارشت رو بخوری، و بعد میتونی بری.» هزاران زنگ خطر در مغزم به صدا درآمد، کسی در خارج از آن ساختمان داشت به هویت جدید من اشاره می‌کرد با ترس و لرز پرسیدم:«تو کی هستی؟» کمی خندید «انگار خیلی ترسیدی، ما باهم همکاریم، فامیلیم هم صادق‌پوره. حالا هم لبخند بزن و خداحافظی کن.» کمی خیالم راحت شد، لبخند زورکی زدم و کافه را ترک کردم هوا ابری بود و باد سردی می‌وزید، کف دستانم عرق کرده بود، هر چند لحظه یک‌بار دستم را روی جیب سمت راست کاپشنم میکشیدم و از وجود اسلحه خیالم راحت می‌شد. سوار ماشین شدم و به سمت ساختمان سازمان حرکت کردم. 16#
Amir Empire
شاهکار