با کمال احترام به کسی که امشب همراهم بود از همینجا میگم که عزیز تنهایی راحت ترم، تو هیچ کار اشتباهی انجام ندادی ولی من تنهایی راحت ترم.
من در طول تاریخ همواره درحال تابیدن بر این کره خاکی بودهام. بر تخت پادشاهان تابیدهام و شمشیر فاتحان را دیدهام.
هبوط آدم را، کشتی نوح را، گلستان ابراهیم را، عصای موسی را، قرآن محمد را دیدهام، اما آن روز، روز دیگری بود.
آن روز من نمیتابیدم، من میسوختم و از نور خود شرم داشتم، خاک تشنه کربلا با من گریه میکرد، فرات سر به زیر انداخته بود و ندای «العطش» جگر اهالی دشت را میسوزاند. و مردی آنجا ایستاده بود.
مردی که خلایق در برابر جلال و جبروتش کمر خم میکردند؛ مردی که خودش و خاندانش صاحب اختیاران خلقت بودند.
مرد فریاد زد:«هَل مِن ناصِر یَنصُرُنی؟»
جوابی نیامد. آن روز، مردان کوفی شرافت و سعادت خود را بر بازار دنیا حراج کردند و خون خدا را بر زمین ریختند.
و من دیدم.
من دیدم که چگونه آب از مرد و خانوادهاش دریغ شد من دیدم که چگونه جوانش ارباً اربا شد؛ من دیدم که چگونه برادرش را قطعه قطعه کردند؛ من دیدم که چگونه سرش را جدا کردند و من دیدم که چگونه بر بدن بی جانش اسب تاختند.
زمانی که تمام کهکشان ندای وا اسفا سر میداد و خون خدا بر زمین ریخته شد.
ستارگان گریستند؛ ماه سر به گریبان فرو برد.
و من...
برای نخستین بار آرزوی غروب کردم.
https://youtu.be/sNM7_mZu0Is?si=fnvd830gKK-seUH2
به برادران شدیداً پیشنهاد میشه