در حکایتی عربی آوردهاند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار میداد.
صاحب از خدا بیخبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار میدهد از این به بعد نمیخواهم صبحها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید.
خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد. مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت: از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را میبرم. قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد. بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت میخواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد بیشک سرت را میبرم.
خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت :
کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته میشدم نه به خفت تخم نکردن.
-
بهسلامتی ایشالا😦
هدایت شده از زمـزمـــہ,ایــــےاز¹³²ꪑꪖꪀ
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مَن خیلــی به این اعتقاد دارم.
Amir Empire
جاوید نام هکتور سالامانکا... هکتور حتی نمیتونست راه بره ولی نیروهای حکومتی او را به بدترین شکل منفجر
هکتور مذهبی بود به ائمه هم خیلی ارادت داشت ❤️🌺