eitaa logo
Amir Empire
87 دنبال‌کننده
779 عکس
787 ویدیو
4 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم. نظرات بنده وحی مُنزَل است. باید بپذیرید. فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza13 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
Amir Empire
ساعت 8:55 دقیقه صدای بلندگو بلند شد:«برای تحویل و خوردن صبحانه، همه کارمندان راس ساعت 9 به سالن غذاخ
سینا شروع به صحبت کرد:«خب باید بفهمیم کی دسترسی مجاز داشته، نوید، تو این‌کار رو نکردی؟» نوید با لرز گفت:«ن-نه من اصلا اون ساعت ت-توی اتاقم بودم!» به سینا دقت کردم، دست راستش را زیر چانه‌ش گذاشته بود، اما دست چپش را از زیر میز تکان نمی‌داد. نازنین به آرامی گفت:«قرار نیست ثابت کنیم خودمون نکردیم. باید بفهمیم کی کرده.» سینا با حالت معترضانه گفت:«اون خیلی مضطرب بود، بهش مشکوک شدم.» کم‌کم داشتم متوجه می‌شدم، نازنین نظاره‌گر بود، نوید بسیار مضطرب بود و سینا به طرز عجیبی تهاجمی رفتار می‌کرد. نازنین با همان لحن ادامه داد:«اگر نظر من رو می‌خواین باید بگم که به‌نظر من این فرد کسیه که شب قبل ورودش به سازمان یک نفر از اعضا رو کشت و یکی دیگه رو با مواد منفجره نابینا کرد.» همه نگاه ها به سمت من برگشت، او داشت خیلی واضح به من اشاره می‌کرد، اما از کجا این داستان را می‌دانستند؟ به همین زودی اخبار پخش می‌شد؟ در مخمصه گیر افتاده بودم، سینا با حرص گفت:«ظاهرش همه‌چیز رو لو می‌ده.» هنوز دست چپش را زیر میز نگه داشته بود، حس می‌کردم چیزی که می‌خواهم همان است، خیلی سریع خودکارم را از روی میز برداشتم و به طرف نیمه چپ صورتش پرتاب کردم، اتفاقی که می‌خواستم افتاد، دست چپش را خیلی سریع برای دفاع از صورتش بالا آورد، روی دستش رد کم‌رنگی از جوهر آبی دیدم، همان رنگی بود که در نوشتن پرونده ها استفاده می‌شد. خودکار به ساعد سینا خورد و دوباره روی میز روبه‌روی من افتاد. سینا با عصبانیت فریاد زد:«چه غلطی کردی؟» با لبخند نگاهش کردم، برایم مهم نبود چه اتفاقی می‌خواست بی‌افتد، ناگهان، درب اتاق باز شد و زاهدی وارد اتاق شد.«خب از همتون می‌خوام که روی کاغذ های روبه‌روتون اسم فرد موردنظر رو بنویسید و استدلالتون رو هم زیرش بنویسید.» کاغذ را برداشتم و اسم سینا را نوشتم. برگه ها را تحویل زاهدی دادیم، برگه ها را نگاه کرد و شروع به صحبت کرد:«خب، رای هاتون به این صورته، رای سینا: امیررضا...» برایم طبیعی بود، اما همزمان خطرناک هم بود. «...رای نوید: امیررضا، رای نازنین امیررضا...» این‌بار واقعاً خطر را حس کردم. «...رای امیررضا: سینا.» عینکش را جابه‌جا کرد و گفت:«آقای سینا رستگار، دنبالم بیا.» سینا با ترس فریاد زد:«آ-آخه چرا؟ سه رای بر علیه اون بود!» زاهدی گفت:«همیشه رای مهم ترین ملاک نیست.» دو مرد وارد اتاق شدند و سینا را گرفتند و به زور به طرف درب اتاق می‌کشاندند، سینا بلند می‌گفت:«صبر کنین... فقط چون اون اسم منو نوشته؟ این چه جور آزمونیه؟» در این تنش کاغذی از جیب سینا افتاد، رویش نوشته بود:«پرونده T60-2...» قبل از این‌که بتوانم بقیه متن را بخوانم خود زاهدی خم شد و کاغذ را برداشت. این همان شماره پرونده‌ من بود که صبح توی اتاق دیده بودم. *** به اتاق 60 برگشتم، وارد اتاق شدم، آوا جلوی آینه داشت موهایش را شانه می‌کرد. وقتی وارد شدم بلند شد و روی تخت نشست.«خب چی شد؟» زیپ یونیفرمم را باز کردم.«هر سه نفر اسم من رو نوشته بودن. اما من اسم سینا رو نوشتم و اون رو بردن.» آوا لبخندی زد:«خوشحالم که برگشتی، پس احتمالا استدلال هات خیلی خوب بوده، با این رویه شاید همیشه سطح زرد بمونی، آخرین باری که سازمان به یه فرد باهوش اعتماد کرد اتفاقات خوبی نیفتاد.» تا شب به یک چیز فکر می‌کردم:« اگر سه نفر مرا خطرناک می‌دانستند و سیستم هم با وجود آن سه رأی حرف مرا پذیرفته بود، شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا این بود که هر دو طرف، چیزی را در من دیده بودند که خودم هنوز نمی‌شناختم.» 20#
https://eitaa.com/AmirModd/7645 یعنی انقدر بده؟ - معلومه، خیلی زیاد بده، نمی‌دونید که.
اون چیزی که می‌خواستم نشد، ولی شد.(سمپادی بمولا)
جوابا اومد - آره، اولویت دومم رو قبول شدم.
https://eitaa.com/AmirModd/7649 مبارکت باشه همین که قبول شدی خیلیه حالا باید پز تو بدیم - قربونت😂
https://eitaa.com/AmirModd/7649 ناراحت به نظر میرسی ، راستش خیلی خیلی ناراحت به نظر میرسی ، نه اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحت به نظر برسی ها ، نه اینطوری نیست ، صرفا فقط خیلی خیلی ناراحت به نظر میرسی . - شاید به خاطر اینه که زیادی کمال‌گرا هستم و حتماً می‌خواستم ریاضی مدرسه قدوسی قبول بشم. اما مدرسه شهریاری قبول شدم. جفتشون سمپاد هستن اما من قدوسی رو بیشتر دوست داشتم. تازه اگر مدرسه ماندگار قبول بشم به شهریاری نگاه هم نمی‌کنم چونکه به دلایلی ماندگار برای من بهتره.
گروهبان کجاییی