نیاوران که بودیم دوتا دونه برف اومد و جدی جدی منتظر بودیم بشینه.✓ (ببخشید از کویر فرار کرده بودیم.)
بعد رفتیم شاهعبدالعظیم و پارک روبهروش نهار (ساعت پنج عصر✓ جون دعوامون شد با آقای رانندهٔ نامحترم) خوردیم. و در جا بعدش اژدر سوار شدیم.
اوج هیجان اژدر هم اون جا بود که یه جای پیچش خالی بود، و دستههاش شل بود و ما رسما پاهامون ول بود.
برگشتنی اتوبوسمون عوض شد و رانندهمون شد یه آقای محترم که اجازه داد کل دو ساعت راه رو نشینیم و عقدههامون رو خالی کنیم.
آنانساف..!
📪 پیام جدید حالا یه فکتی از خودت بگو که کسی ندونه #دایگو
احتمالا نمیدونید ولی عاشق imagine dragons و شرین عبدالوهاب ام.
(میذارم بمونه)
به ره او چه غم آن را که ز جان میگذرد
که ز جان در ره آن جان جهان میگذرد
از مقیم حرم کعبه نباشد کمتر
آنکه گاهی ز در دیر مغان میگذرد
نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم
که بد و نیک جهانِ گذران میگذرد
دل بیچاره از آن بیخبر است ار گاهی
شکوِه از جور تو ما را به زبان میگذرد
آهِ پیران کهن میگذرد از افلاک
هر کجا جلوهٔ آن تازه جوان میگذرد
چون ننالم که مرا گریه کنان میبیند
به ره خویش و ز من خندهزنان میگذرد