من بعد از اینکه بستنی ای که سهم خودم بود رو برای برادرم باز میکنم،
: بیا عزیزم گوشت بشه به تنت، ایشاالله که نمیپره تو گلوت خفه شی .
آنانساف..!
تو زیباترین حزن من بودی، عزیزترین زخمم بودی و این که با افعال گذشته از تو یاد میکنم، غمانگیزترین
ما میجنگیم تا شاید بتوانیم در صلح زندگی کنیم
{نقل قول}
کاش میتونستم به آموزشگاه بگم آمادگی روحیِ اومدن به کلاس رو ندارم
: یک ساعت و نیم کنار آدمایی که کوچیک ترین مسائل براشون خیلی مبهمه و هر مطلب سادهای صد بار تکرار میشه، آدمایی که دائم میخندن و مزه میپرونن و سرِ هر کار کوچیکی که باید برای جلسه بعد انجام بدیم شروع میکنن به بهونه آوردن و قطار کردن دلایل مسخره برای پیچوندنش
نمیدونم مشکل از منه یا اونا ولی کل زمان کلاس من خودخوری میکنم، حرص میخورم، حالت تهوع میگیرم، عصبی میشم و دلم میخواد فرار کنم
گاهی حتی بعد از هر جلسه تا چند ساعت عصبانیت و کلافگی توی وجودمه... کاش اینجوری نبودم
کاش اینجوری نبودن
برای همه گوش شنوا ام، اما خودم کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم، این خیلی عذابم میده.
خیلی زیاد
آنانساف..!
"رَکَب" خیلی زیباست، خیلی>>>
اگر روحِ آلودهٔ من رو لمس کنی
تا ابد شرارتِ من رو با خودت به دوش میکشی
آنانساف..!
"رَکَب" خیلی زیباست، خیلی>>>
نبودم شبیه آدمای عادی
این بود همیشه دغدغهت...