چهارشنبه سوری، جشن تاریخی و بسیار زیباییه، لطفا با عقدهگشایی هاتون خرابش نکنید.
چنین گفت موبد به شاه جهان
که دردِ سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفتوگوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هر چند فرزند هست ارجمند
دل شاه از اندیشه یابد گزند
و زین دخترِ شاه هاماوران
پراندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگندِ چرخ بلند
که بر بیگناهان نیاید گزند
جهاندار، سودابه را پیش خواند
همی با سیاوش به گفتن نشاند
سرانجام گفت؛ ایمن از هر دُوان
نگردد مرا دل، نه روشن روان
مگر کآتشِ تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش
به پورِ جوان گفت شاه زمین
که رایت چه بیند کنون اندرین؟
سیاوش چنین گفت؛ کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپَرم
ازین تنگ خوار است اگر بگذرم
پراندیشه شد جان کاووس کی
ز فرزند و سودابه نیک پی
کزین دو یکی گر شود نابکار
از آن پس که خواند مرا شهریار؟
همان به کزین زشت کردار دل
بشویم کنم چاره دل گسل
به دستور فرمود تا ساروان
هیون آرد از دشت، صد کاروان
نهادند بر دشت هیزم دو کوه
جهانی نظاره شده هم گروه
بدان گاه سوگندِ پرمایه شاه
چنین بود آیین و این بود راه
وزآن پس به موبد بفرمود شاه
که بر چوب ریزند نفتِ سیاه
بیامد دوصد مردِ آتش فروز
دمیدند گفتی شب آمد به روز
نخستین دمیدن سیه شد ز دود
زَبانه برآمد پس از دود، زود
سراسر همه دشت بریان شدند
بر آن چهر خندانش گریان شدند
سیاوش بیامد به پیش پدر
یکی خُودِ زرین نهاده به سر
هشیوار و با جامههای سپید
لبی پر ز خنده دلی پر امید
یکی تازی ای بر نشسته سیاه
همی خاک نعلش بر آمد به ماه
{ادامه....}
پراگنده کافور بر خویشتن
چنانچون بود رسم و ساز کفن
بدان گه که شد پیش کاووس باز
فرود آمد از باره، بردش نماز
رخ شاه کاووس پرشرم دید
سخن گفتنش با پسر نرم دید
سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار
سرِ پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بی گناهم رهایی مراست
ور ایدون که زین کار هستم گناه
جهان آفرینم ندارد نگاه
به نیروی یزدان نیکی دهش
کزین کوه آتش نیابم تپش
سیاوش سیه را به تندی بتاخت
نشد تنگ دل جنگِ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی بر کشید
کسی خُود و اسپ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غو
که آمد ز آتش برون شاه نو
چنان آمد اسپ و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و آب یکسان بود
چو از کوه آتش به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
همی داد مژده یکی را دگر
که بخشود بر بی گنه دادگر
همی کَند سودابه از خشم موی
همی ریخت آب و همی خست روی
چو پیش پدر شد سیاوش پاک
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسپ کاووس شاه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
سیاوش را تنگ در بر گرفت
ز کردار بد پوزش اندر گرفت
یحتمل شنیدید که یکی از فلسفه های چهارشنبهسوری، ورود سیاوش به آتشه..
این شعر روایتگر همون داستانه..
طولانیه، اما بسی دلنشین... بهم قول بدید میخونیدش..
هدیهٔ من به شما به مناسبت این جشن.
نمیخوام فکر کنم به روزی که دیگه هیچ یوز ایرانیای باقی نمونده باشه...
-هومینو-
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Bodiless (320).mp3
زمان:
حجم:
11.3M
- بیبدن
- چاوشیِ عزیز..
آنانساف..!
- بیبدن - چاوشیِ عزیز..
دلم میخواست از این لحظه های سردِ بی وزنی
به آغوشِ تو برگردم، اگر چه بیبدن بودم!!