eitaa logo
اَنارستــــــون
36.9هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
264 ویدیو
2 فایل
[خدا مرا برای تو انــــــار آفریده است🌱] ✅ فوروارد :) تبلیغات 👈 @TarefeAnarestun
مشاهده در ایتا
دانلود
غرور برای کسی که دوسش داری یه جور گل به خودیه... 🖇🏴
تُو، بهمن ماه رفتی بعد از آن دیگر نفهمیدی که بهمن، اسم رویِ پاکتِ سیگار خیلی‌هاست! 🖇💌
یاٰ اَرْحَمَ الرّاٰحِمیٖن🇮🇷✌️
من چای را با دارچین دوست‌دارم قهوه را با شکر و تو را با تمام تلخی و شیرینی‌ات... 🖇💌
اون نمیدونه تو چقدر دوستش داری. اون نمیدونه استرس میگیری وقتی بهش پیام میدی. اون نمیدونه میمیری و زنده میشی تا جواب پیامت رو بده. اون نمیدونه برای دیدنش دقیقه‌ها و ثانیه‌ها رو میشمری. اون فقط میدونه تو یه آدمی هستی، گوشه کنار زندگیش. اگر دوستش داری، بهش بگو... 🖇💌
یه دیالوگ بود میگفت: «دوست داشتن آدم‌ها رَبطی به کنار هم بودنشون نداره» چقدر هَممون اینو زندگی کردیم... 🖇💌
چشم‌ها را غلاف کن بانو اسلحه بی جواز ممنوع است..‌. 🖇💌
دیوانه بودن در نبودت، سخت آسان است...
اردیبهشت ظاهرم در اصل آبان است...
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است. سنم كم بود؛ نمی‌فهميدم چه میگويند! از مادرم پرسيدم، با كلی اخم و تخم گفت: هيچی نيست؛ دايی‌ات زده به سرش، ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا؛ بيچاره دايی‌ام ديوانه شد! كمی كه گذشت؛ فهميدم دخترِخان هم ديوانه شده درست مثل دايی‌ام. هم‌زمان با هم ديوانه شده بودند! دايی‌ام دير به خانه می‌آمد؛ هر وقت هم می‌آمد حسابی بهم ريخته بود. دلم برای مادربزرگم میسوخت؛ تک پسرش ديوانه شده بود؛ چند ماه بعد فهميديم برای دخترِ خان خواستگار آمده... تعجب كردم؛ آخر مگر ديوانه‌ها هم ازدواج میکنند؟! شب كه دايی‌ام به خانه آمد؛ از دهانم پريد و گفتم... بايد میبوديد و میديدید خودش را به در و ديوار میزد! درست مثل همان كبوتری كه با پسرِ اصغر نانوا در حياط با تيركمان چوبی‌اش زديم و كبوتر طفلكی وقتی به زمين افتاد؛ هنوز جان داشت ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد... دايی‌ام انگار كه درد داشت هی به خودش میپیچيد؛ با خودم گفتم: ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد! بايد مواظب باشم ديوانه نشوم؛ خيلی طول كشيد تا بفهمم دايی‌ام از اين ناراحت بود كه میخواستند دختر ديوانه‌ خان را شوهر بدهند. با خود گفتم: خب حق با دايی‌ام هست؛ میخواهند مردک را بدبخت كنند كه چه!؟ شب عروسی دختر خان كه رسيد، مادرم و مادربزرگم و پدرم دايی را در اتاقش زندانی كردند؛ تا نيايد و عروسی دختر ديوانه را خراب كند. دايی‌ام مدام خودش را به در میکوبيد و فحش میداد؛ به عروسی رفتيم. دخترک ديوانه بود؛ برعكس همه عروس‌ها كه میخنديدند اين ديوانه گريه میکرد و تمام زحمات شمسی آرايشگر را به باد داده بود! مادرم هم ناراحت بود؛ فکر كنم همه دلشان برای پسرک میسوخت! آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است. شب كه به خانه برگشتيم؛ مادرم با اضطراب كليد انداخت و در اتاق دايی را باز كرد؛ دايی كف اتاق خوابش برده بود! مادرم هراسان بالای سرش رفت، دايی رنگ صورتش شده بود گچ ديوار... مادرم جيغ میزد و به سر و صورتش میکوبيد؛ همسايه‌ها آمدند... قلب دايی‌ام ايستاده بود آن روز بود كه فهميدم؛ ديوانه‌ها قلب ضعيفی دارند...! 🖇💌
یاٰ حَیُّ یاٰ قَیُّوم🇮🇷✌️
شعبه چشمه کوثر زده‌اند در مشهد گو بیا خضر بنوش آب حیات از اینجا... 🖇💌