اگر در مقابل زیباییات ساکت ایستادهام به این خاطر است که سکوت در حریم زیبایی، زیباست!
واژههای ما دربارهٔ عشق، عشقمان را میکشد
و کلمات آنگاه که به زبان آورده میشوند، میمیرند...
برای من و تو همین کفایت میکند که تو برای همیشه رازی باقی بمانی که درونم را تکه تکه میکنی، امّا بر زبانم جاری نمیشوی...
#نزار_قبانی
#همانقدر_که_نمیدانی
و خوشبختیام
شاید دست کم
تجربهی دقایقِ اندکی را سپری کردن
در کنارِ او بود...
#داستایفسکی
#من_او_را_دوست_داشتم
کافر از گناهش تغذیه میکرد،
و مومن از ایمانش،
اما من از لبخندِ سرخِ کُنجِ نگاهَت...
#همانقدر_که_نمیدانی
دلم به دستهای تو خوش بود
به اینکه این بهار
پاییز را از لباسهایم میتکانی...
#همانقدر_که_نمیدانی
ناز بر فردوس آرد فخر بر رضوان کند
هر که یک شب در خراسان تو مهمان میشود...
#السلام_علیک_یا_علیبنموسیالرضا
#آقایِپناه ♥️
اَنارستــــــون
ناز بر فردوس آرد فخر بر رضوان کند هر که یک شب در خراسان تو مهمان میشود... #السلام_علیک_یا_علیبنمو
لطفا یکی سلام ما رو به امام مهربان برسونه...
اَنارستــــــون
آدمىست ديگر؛ حتى در اقيانوس هم زنده میماند اما گاهى در يک جرعه دلتنگى غرق میشود... #جمال_ثریا #ه
این منم زنده ماندهام بی تو؟
نکند مُردهام نمیدانم...!
#محمد_شریف
#همانقدر_که_نمیدانی
یک هفتهی تمام هرچه استعداد بازیگری در چنته داشتم برای رُخشید رو کرده بودم تا ذرهای بو نبرد قرار است یک ماه زودتر از زمانی که قولش را داده بودم برگردم ایران.
یعنی خودم هم باور نمیکردم با حجم کاری که داشتم شرکت با درخواست مرخصیام موافقت کند. اما روزی که برای دریافت پاسخ درخواستم به دفتر آقای یورگن، مدیر جدید شرکت، مراجعه کردم تعداد زیادی برگه گذاشت روی میز و با آن زبان زمخت آلمانیاش گفت: «نگاه کن همهی اینها میخوان برن مرخصی، دلایل متفاوتی هم دارن: یکی میخواد بره سفر، یکی میخواد خونهش رو عوض کنه، یکی عمل زیبایی داره و چیزای مشابه. بهنظر تو اگه من با همهی درخواستها موافقت کنم چه اتفاقی برای شرکت میافته؟»
اصلاً دلم نمیخواست بعد از آنهمه سختی کشیدن، وقتی نزدیک به یک ماه به امضای قرارداد تکمیلیام با شرکت مانده بود، وارد بحث و جدل شوم؛ برای همین گفتم: «حق با شماست.» و خواستم از دفتر بروم بیرون که از جایش بلند شد و آمد اینطرف میز و برگهی درخواستم را گرفت سمتم و گفت: «لااقل دلیل مرخصیت رو بنویس.» بدون اینکه برگهی درخواست مرخصی را بگیرم، طوری که نصف صدایم توی گلو ماند و نصف دیگرش خارج شد گفتم: «هفتهی بعد تولد نامزدمه.» برگه را آورد پایین و پرسید: «نامزدت کجاست؟» دیگر نمیخواستم بیشتر از این ادامه بدهم، دستم رو سمت برگه دراز کردم و گفتم: «یک ماه دیگه صبر میکنم موعد مرخصیم برسه. ببخشید وقتتون رو گرفتم.» هنوز دستم به برگهی درخواست نرسیده بود که دستش را عقب کشید و سؤالش را تکرار کرد: «کجاست نامزدت؟» نفس نصفهونیمهای کشیدم و گفتم: «ایران.» همانطور که زُل زده بود توی چشمهایم، با لحنی لطیف که در هیچکدام از آلمانیهای زمخت و البته آقای یورگن سابقه نداشت پرسید: «خیلی دوستش داری؟» سرم را انداختم پایین و جواب دادم: «اون تنها دلیلیه که تونستهم این یک سال و دو ماه سخت رو دووم بیارم.» خودکارش را از جیبش درآورد و برگه را گذاشت روی میز و امضا کرد. بعد برگه را گرفت جلوی من و گفت: «وقتی راجع به عشقت حرف میزنی، سرت رو بگیر بالا.»
#علی_سلطانی