eitaa logo
انباری 📦 | عباس امینی
708 دنبال‌کننده
238 عکس
54 ویدیو
17 فایل
جایی برای انباشتنِ آنچه در مسیر تربیت و فرهنگ به‌دست آورده‌ایم 🔸از حوادث و خاطرات تا آموزش‌ها، طرح‌ها و ایده‌ها😎 💡 انباری از جنس طرح و ایده 💡 http://anbare313.wuaze.com ✍🏻 @abas_aminiz
مشاهده در ایتا
دانلود
وضعیت من در این شبا برای خوب خوابیدن 😴 : همراه داشتن حرز ، تربت ، قرآن ، با وضو بودن ، نماز شب ، دعای ترس مفاتیح 😶‍🌫
همه چیز از اینجا شروع شد😱 هنوز با خودم میگم کاشکی یک هفته دیگه جلسه میذاشتیم😵 کاشکی یک روز دیگه بود😵‍💫 کاشکی یک ساعت دیگه بود🤕 کاشکی اصلا نبود😢
عکس هایی که روایت میکنند👆🏻👆🏻 باهوش مصنوعی بوده و یک مقداری اشکال و خلاف واقعیته😒 واقعیت چیزی بد تر از این عکس هاست😱 ⏰️ ▌│█║▌║▌║ ║▌║▌║█│▌ 📦@Anbare_IR
روایت ⏰️ ⬇️ قسمت اول ⬇️
همه چیز از شنبه شروع شد**؛ روزی که مسائلی که داشتم منو مجبور به برگزاری یک جلسه با یکی از اساتیدمون کرد. قرار بود یکشنبه شب جلسه داشته باشیم اما نمی‌دونم چرا شد ظهر؟! هنوز هم برام سواله که چرا ظهر؟! 🤔 این اولین بار بود که ظهر، اون هم وسط هفته، جلسه می‌ذاریم. صبحش می‌خواستم روزه بگیرم اما نشد و نه ناهار داشتم و نه صبحانه؛ این هم درد دومی بود که توی اون روز کشیدم. 😓 قبل از ظهر حس عجیبی داشتم؛ حس گرسنگی و اضطراب... مثل طوفانی که قراره بیاد، اما هنوز هوا آرومه. 🌪 خلاصه، معمولاً قبل از نماز ظهر، یک مقداری استراحت می‌کنم که اسم خوابش هم هست **قیلوله**؛ اون روز نتونستم بخوابم و خستگی همراهم بود. تا اومدم به خودم بیام و آماده شم برای نماز، تقریباً اذان رو گفته بودند و نماز اول هم تموم شده بود. راه افتادم به سمت مسجد و توی راه مطالبی رو که قرار بود توی جلسه صحبت کنیم مرور می‌کردم. 🧠📚 دیر شده بود؛ سعی کردم خودم رو زودتر برسونم به مسجد تا حداقل یک نماز رو به جماعت خونده باشم. 🏃‍♂️🕌 در بین راه... **همه چیز از اینجا تازه شروع میشه**؛ شروعی که هنوز هر شب برای من ادامه داره... 🌙 کلاً در مجموع، داستانی که دارم روایت می‌کنم سه ساعت بیشتر در صحنه حضور نداشتم، اما هنوز شب‌ها و روزها و ساعت‌ها در ذهن و خیالم هست؛ مثل فیلمی که برای بار دهم داره بازپخش میشه. 🎥💭 داشتم قدم‌زنان و با آرامش به سمت مسجد می‌اومدم که یکهو از دور چیزی رو مشاهده کردم. دیدم که استادمون بیرون از مسجده؛ فکر کردم نماز تموم شده و دیر رسیدم. اما دیدم به یکی از بچه‌های مسجد و با مادرش در حال صحبت کردنه. صحنه جوری بود که فکر کردم دعوایی بین بچه‌های محل صورت گرفته و استادم با یکی از بچه‌ها در حال حل کردن این مسئله‌ست، اما این‌طور نبود... 🧍‍♂️👩‍👦 طوری که حتی انتظارش را هم نداشتم. چیزی که حتی شما هم اگر جای من بودید، فکرش را نمی‌کردید. 😦 چیزی که شاید آدم‌های زیادی بمیرند و این حادثه را توی عمرشان ندیده باشند. ⚠️ من هم مثل شما ندیده بودم و متوجه این حادثه نشدم. گفتم مشکلی است و ان‌شاءالله حل می‌شود و خوب است که دعوایشان آسیبی نداشته. در همین حد دعوا را هم ما با بچه‌های محلمان داشته‌ایم و دیگرانی آمده‌اند و واسطه شده‌اند و ماجرا ختم به خیر شده است. ای کاش که این اتفاق افتاده بود... **اما این نبود... بعد از اینکه سلام کردم، چون نمازم را نخوانده بودم، اجازه گرفتم و گفتم به مسجد می‌روم. به مسجد که رسیدم، در رکعت آخر بود که اقتدا کردم و یک رکعت نماز ظهرم را به جماعت و رکعت دیگری را فردی خواندم. 🙏 نمازم تموم شد؛ نمازگزاران هم دعا و اعمالشان تمام شده بود و کم‌کم داشتند می‌رفتند. کمی خسته بودم؛ روی یکی از صندلی‌های آخر مسجد نشستم. 🪑 هنوز هم نمی‌دانستم که چه خبر است و چه اتفاقی افتاده؛ کمی نشستم و به موضوعات و ایتای خودم رو چک کردم. 📱 پیام مهمی نبود که نخوانده باشم؛ همه را چک کردم. نگران شدم؛ گفتم شاید کارشان خیلی طول می‌کشد و خیلی معطل نشوم و بعداً قرار بذاریم. به استادم پیام دادم که اگر می‌خواهید بروم و زمان دیگری قرار بذاریم. خبری نشد... چند دقیقه بعد، باز هم خبری نشد... تماس گرفتم؛ تماس برداشته نشد و قطع شد. 📞❌ کمی وایسادم و از همه جا بی‌خبر و بدون اینکه بدونم قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد نشسته بودم. تا اینکه... لعنت‌الله علی‌القوم‌الظالمین 🔥 استادم و علی وارد شدند؛ باز هم نفهمیده بودم که چه شده و چه اتفاقی افتاده، فکر می‌کردم همان دعواست. اما اگر دعوا هست چرا این حالتی؟ چرا این‌قدر طولانی؟ چرا این حالتی؟ جواب این سوالات برایم مهم نبود؛ چون اتفاقی است که افتاده و برای من مهم این بود که جلسه هر چه زودتر برگزار شود و به امتحان کلامم که روز سه‌شنبه بود برسم. 🎓📖 استادم گفت بیا کنار هم نماز بخوانیم و من طرف راست و استادم طرف چپ علی ایستادیم. استادم گفت: شما نماز قضا بخوان و من هم نماز ظهر را می‌خوانم. برایم کمی عجیب بود که چرا این حالتی؟ گفتم احتمالاً توی دعوا کمی زخمی شده و جایی از بدن علی درد می‌کند و من کنارش نماز می‌خوانم که اگر خواست از جایی بگیرد و بلند شود کمکش باشم. 🤕 هنوز برایم آن‌قدر ماجرا عجیب نبود. نماز اول را خواندیم؛ همچنان همان فکر و خیال‌ها و احتمالاتی که می‌دادم. با کمی فاصله نماز ظهر را خواندیم؛ در این میان، من با توجه به حالاتی که دیدم متوجه چیزهایی شدم... برایم عجیب بود که چه اتفاقی می‌افتد؟ چرا علی چهره‌اش این‌طوری می‌شود؟ چرا این کارها رو می‌کند؟ شاید باور نکنید اما هنوز هم احتمال چنین حادثه‌ای نمی‌دادم. کم‌کم بعد از اینکه نماز دوم تموم شد، با توجه به صحبت‌هایی که داشتند متوجه‌ی حالت‌ها و رفتارهای علی شدم که علتش چیست... همان چیزی که فکرش را هیچ بشری نمی‌کرد. 😨 ▌│█║▌║▌║ ║▌║▌║█│▌ 📦@Anbare_IR
چیزهای مختلفی می‌دید؛ برایمان گاهی می‌گفت؛ گاهی می‌ترسید؛ گاهی اشک می‌ریخت. 😢 عجیب بود برایم که چرا این‌طور شده است؟ چرا در مسجد؟ 🕌 قضیه را کاملاً فهمیده بودم؛ کمی ترسیده بودم؛ کمی گرسنه بودم؛ کمی هم خسته؛ حالت دیگری وجود نداشت که در آن لحظه داشته باشم. 😔🍽🫤 چیزهای عجیبی آن روز فهمیدم؛ تعاریف عجیبی را آن روز شنیدم؛ پیش‌بینی‌هایی که درست از آب در می‌آمد را دیدم. 🧩 همین‌قدر بس باشد تا آن سه ساعت را در فرصت دیگر برایتان روایت کنم... 🔚🕒 ⏰️ ✍🏻 ▌│█║▌║▌║ ║▌║▌║█│▌ 📦@Anbare_IR
اگه جرئت داری تا آخرش بخون😳 امیدوارم که امشب نیان سراغم🙈 الان همونجایی که هستم این اتفاق ها توش رخ داده😱 ⭕️یادت نره که گفتم همش واقعیه ⭕️ امیدوارم شما هم خوب بخوابید 😴
هدایت شده از  داستان راستان
🌸🍃🌸🍃 مادامى که گیلاس ، با بند باریکش به درخت متصل است ؛ همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند. باد، باعث طراوتش میشود، آب، باعث رشدش میشود، و آفتاب، به او پختگی و کمال میبخشد. اما … به محض پاره شدن آن بند ؛ و جدا شدن از درخت، آب، باعث گندیدگی؛ باد باعث پلاسیدگی؛ و آفتاب باعث پوسیدگی و ازبین رفتن طراوتش میشود! بنده خدا بودن هم یعنی همین یعنی بند به خدا بودن، که اگر این بند پاره شد، دیگر همه عوامل در فساد ما مؤثر خواهند بود. پول، قدرت، شهرت، زیبایی…. تا بند به خداییم ، برای رشد ما ، مفید و بسیار هم خوب است ... اما به محض جدا شدنِ بندِ بندگی همه آن عوامل باعث تباهی و فساد ما خواهند شد . با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش و هر چه خواهی کن دل قوی دار ، که بنیاد بقا محکم از اوست. @DastaneRastan
خدایا ما رو از شر اجنه و انسان‌ها نجات بده🤲🏻
خوب به نظرم دیگه موضوع اجنه بس باشه و در حد یک کلام: واقعا تجربه ی خوبی بود ؛ اینکه مربی در هر شرایطی پای متربی ش باشه و در هر حالی هواش رو داشته باشی یکی از چیز هایی بود که در این واقعه از استادم یاد گرفتم ▌│█║▌║▌║ ║▌║▌║█│▌ 📦@Anbare_IR