دگر میل سخن نیست ولیکن چه کنیم .
باد و میآید و من میل به فریاد دارم .
ویران شده را حوصلهی منت معمار نباشد ؛
ویرانهی ما را بگذارید که ویرانه بماند .
رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟
بعد شد مرداب و از بیهوده پیمایی گریخت !
پدر ها حرفهای نامفهومی میگویند ،
سپس روزگار آن ها را برای ما توضیح میدهد.