میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگهِ ویرانهی خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهی خویش
میبرم تا که در آن نقطهی دور
شُستشویش دهم از رنگِ گناه
شُستشویش دهم از لکهی عشق
زین همه خواهشِ بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوهی امیدِ محال
میبرم زندهبهگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد، میرقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچهی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهی آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم، خنده به لب، خونیندل
میروم از دل من دست بدار
ای امیدِ عبثِ بیحاصل
- فروغ فرخزاد
آرزوها تاریخ انقضا دارن، زمانش که بگذره برآورده شدنشون بیمعنی میشه. اونجاست که به حرف جناب #ابتهاج میرسیم :
"به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمر آرزومندست..."🌱
_آندِرومِدا
٬ چون تو نمیبینیش دلیل نمیشه وجود
نداشته باشه.
بیشتر چیزای خارقالعادهٔ دنیا نامرئیان.
اعتماد کردن به چیزای نامرئی تورو قویتر
و شجاعتر میکنه. حالا میبینی ..🌿🚎 ٬
- دختری که ماه را نوشید
بعضی شبا واقعا احتیاج دارم که بشینم تو ماشین و یکی تا صب رانندگی کنه و هیچوقت نرسیم به مقصد.
کاش یه فصل بود روزاش بلند بود ولی هواش خنک، بارونم زیاد میزد، نارنگی و هندونه و آلوچه سبزم همزمان داخلش بود، اگه پشه هم نداشت که دیگه عالی میشد=))))