گاهي یهحرفایی رو نمیشهزد، یهاشکاییرو
نمیشهگفت، مثلِ جایی کہ هوشنگ اِبتهاج ؛
میگه « سالها ناگفتهماند این شرحِ درد . .
سالها. »
کاسه ی شعرِ من از دست تو افتاد
و شکست ، عاشقان ! فرصتِ
خوبیست ، غزل جمع کنید .
در دلم نفرین و بر لب آفرین دارم ولی
ماجرا بین لب و دندان بماند بھتر است
ـ
من بی خبرم از تو و تو بی خبر از من
سخت است ک من دلھره دارم تو نداری
ــ
در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم .
سکوت و سکوت و سکوت .
انگار که لال شده باشم ؛
شاید هم کور و کر .
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم
و نه حتی حوصلهاش را .
- فروغ فرخزاد ؛
یه چیزی بگم تو این دنيا تو حوالی این روزایی که داره میگذره
نه صادق به زندگی هدایت شد
نه فروغ از ناامیدی به امید رسید
و نه سهراب قایقی ساخت تا به شهر رویاهاش برسه
قلم و کاغذ کارشون بازی با ذهنه
تا روزامون رو به شب و ماهش دلخوش کنه!
دل نبند به تکه کاغذاتو قلم تو دستت.🥲
خيالی نوشته آندِرومِدا