『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
- یه صورت معمولی داشت ، با چشمای معمولی و مهربون ؛ امّا امّا قشنگ میخندید . . انقد قشنگ میخندید که
داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد . . .
به هیچ کدوم از سوالها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ،
اتفاق بدی هم نیفتاده . دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب و یه کباب
و جوجه ترکیبی زدیم . بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دستمون از سرما ترک برداشت
ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های ِسر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم ✨
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون
ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش .
خندهام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی . . . '
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونهم
گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید
گفتم : اگه لای ِبرگهت یه تیکه لبو می پیچیدی برام
بهت صد می دادم بچه'
خندید و دست انداخت دور گردنم .
گفت : بچمون هفت ماهشه استاد ؛
باورت میشه💜 ؟
عکسش رو از روی گوشیش نشونم داد. خندیدم ..
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم .
دلم میخاست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود
که خودش نبود،
دورهمی نبود،
نایب نبود،
دربند نبود،
امامزاده صالح نبود،
فقط سرد بود ... :)!
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
دیالوگ ماندگار با صدای مرد خاکستری. . . . જ⁀➴𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂ᯓ
161.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیالوگ ماندگار با صدای مرد خاکستری. . . .
જ⁀➴𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂ᯓ
هر از گاهی نگاهی داخل آیینه کن شاید🪞 ،
ببینی از چه میگیرد زبانم وقت دیدارت
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ،
عمریست که عمرم همه در کار ِدعا رفت🌿💚'
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
از نفت گفتن جنبهی رد گم کنی داشت
چشمش برای رونق ِاهواز کافی است🌒 •
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد . . . به هیچ ک
همهی دانشکده خبر داشتند ، بدجور عاشق بود !
همدانشگاهی بودیم و هم اتاقی
خودم دیده بودم بعضی وقتها ، یواشکی از روی صفحهی گوشی ،
عکس کسی رو می بوسه و میذاره سرِ دلش ،
یا کنجی پیدا میکنه و شماره ای میگیره و
با لبخند به زمزمه های عاشقانه گوش میده . . .
من کنجکاو بودم و پیگیر ،
اون ساکت و تودار !
دلم میخواست سر دربیارم از رازش ،
از نگفتههاش !
اونقدر پاپی شدم تا یک شب از اون شب های خوابگاه ،
که هیچ رازی تو دلِ هیچکسی نمیمونه ،
سفره ی دلش رو وا کرد برام
گفت: سنتی ازدواج کردم. . . '
بعد خندید
نه زوری مثلِ رُمانا ، ولی از سرِ عشق و علاقه هم نبود ؛
انتخابِ بابام بود ! با من خیلی فرق داشت ، خیلی
نمیدونم چرا هیچ وقت نخواستم درست و حسابی بشناسمش ،
از همون اول باهاش لج داشتم انگار'
الانمو نبین ، نفهم بودم ، بچه بودم ! تحقیر میکردم ،
خودشو ، نماز خوندنشو ، اعتقادشو ، لباس پوشیدنشو ،
حرف زدنشو حتی !
نمیدونم چرا ولی دلم میخواست آبروشو ببرم ،
هر کاری که خلافِ مرامش بود میکردم که بچزونمش ،
اذیتش کنم ، زجرش بدم'
اونم میدید و دم نمیزد ، میدید و تلافی نمیکرد ،
میدید و صبوری می کرد .
تا اون جایی ادامه دادم بچه بازیامو که جونش رسید به لبش ،
قصد کرد طلاقم بده ، نه بخاطر خودش و آبروش ، بخاطر من !
میترسید سر این لج و لجبازیا کار دست خودم بدم'
کلی جون کنده بودم تا برسم به جایی که بالاخره خودش خسته بشه
و بیخیالم بشه ، اما حالا که رسیده بودم بهش ،
نمیدونستم چه حسی دارم ، خوشحالم یا ناراحت ؟
داشت کم کم تموم میشد و من هر روز بی دلیل حالم بد و بدتر میشد . زود خسته میشدم ، تمرکز نداشتم ، همه چیزو فراموش میکردم ،
جون نداشتم هیچ کاری کنم .
ناچار کارم کشید به این دکتر و اون دکتر و عکس و آزمایش و . .
آخرین جلسه ی دادگاهمون بود که فهمیدم اِم اِس دارم ،
بابام که فهمید ، اونم فهمید . .
زد زیر همه چی ، گفت زنمه ! گفت دوسِش دارم💙 حتی اگه اون نداشته باشه ؛ گفت طلاقش نمیدم .
اون موقع بود که چشمای کورم بینا شد انگار ، دیدم ! خودشو ، احساسشو ، باورشو ، خوبیشو .
با اینکه معلوم نبود بیماریم توی چه سطحیه،
معلوم نبود چقدر ممکنه پیشرفت کنه علائمش ،
معلوم نبود چقدر زنده بمونم ، موند و ورِ دلش نگهم داشت🫂 .
الانم هیشکی خبر نداره از حالم ، غیر خودش و خداش و بابام ،
دلش نمیخواست از کسی طعنه و زخم زبون بشنوم .
نگاهِ متعجبم رو که دید ، خندید
حق داری! باور کردنش سخته .
خودمم یه وقتا تعجبم میگیره از این آدم ، از بزرگیِ عشقش .
گاهی بهش میگم خب برو پیِ زندگیت ، چرا موندی وقتی میتونستی بری ؟ میخنده !
میگه هنر همینه که وقتی میتونی بری و خراب کنی ، بمونی و بسازی🌿 .
میدونی ؟
تازه فهمیدم اصلا عشق یعنی همین ! اگه راستکی باشه ؛ شفاست ، درمونه ، نجات میده آدمو !
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
دنیا پُر از رنج است ؛
با این حال درختانِ گیلاس شکوفه میدهند🌱🍒.
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- تا آخر دنیا حق😂🤌🏻
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』