گاه گاهى با خودم نامهربانى ميكنم
با خودم لج مى كنم با غم تبانى ميكنم
مى نشينم چاى مى نوشم كنار پنجره
بى كسى هاى خودم را ديدبانى مى كنم
اب مى ريزم به روى خاك گلدان هاى خشك
آب پاش خانه را دارم روانى مى كنم
چشم مى دوزم به دستانى كه در دست تو بود
خاطرات رفته ام را بازخوانى مى كنم
بى نشانى رفتى و دلتنگ ماندم چاره چيست
نامه ها را مى نويسم بايگانى مى كنم
میان استخوان های
خرد شده ایم اما؛
'امید'
تقلا می کند برای
روییدن!🌱
سفر کردم؛ که یابم، بلکه یارم را
نجستم یار وُ گم کردم، دیارم را
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
سفر کردم؛ که یابم، بلکه یارم را نجستم یار وُ گم کردم، دیارم را
از آن روزی؛ که من بارِ سفر بستم
به هر جایی که رفتم؛ در به در هستم
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
از آن روزی؛ که من بارِ سفر بستم به هر جایی که رفتم؛ در به در هستم
فراموشم مکن! من؛ یارِ دیرینه ام
بیا! خالیست، جایِ تو به بالینم