خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
یکبار نه صد بار نه هربار نفهمید
انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید
فریاد زدم داد زدم دوستت دا...
یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید
یکی از عجیب ترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی "چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه " در حالی که هنوز تموم نشده!
ما جوانی را میان خاک مدفون کرده ایم؛
بس که در پایان هر شادی درآمد پیر ما!'
+چهزمانیمطمئنشدی
کهعاشقششدی؟!
- وقتیکهدیدمدارم
دنبالفیلمهاو
آهنگاییمیگردمکه
اوندوستداره
ولیخودماصلاازشون
خوشمنمیاد!📽'🧡'
آدما رو از خوب بودن خسته نکنید،
از مورد اعتماد بودن و اعتماد کردن،
از ساده بودن و یک رو بودن...
درسته که از اتفاقات عبور میکنن؛ ولی وقتی از خوب بودن خستشون کنید دیگه هرگز آدم قبلی نمیشن...
موراکامی یه جایی از کتاب کافکا در کرانه میگه: وقتی توفان تمام شد، یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتّی در حقیقت مطمئن نیستی توفان واقعاً تمام شده باشد. امّا یک چیز مسلّم است. وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت...
از صبر افراد مهربون ذات خوبشون سواستفاده نکنید چون مهربونترین قلبها شدیدترین خشمها رو دارن:)
‹ تو را مولانا سروده، شجریان خوانده
مشکاتیان نواخته، فرشچیان کشیده؛
و شاملو نوشته . .🥲💙"›
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی!؟
<تویِکِتابِ"فَراتَراَزبودَن"نِوِشتهبود:
مافِکرمیکُنیمرویِکُرِهزَمینزِندِگیمیکُنیم.
سَرزَمینِواقِعیما،
قَلبِکَسانیاَستکِهدوستِشانداریم:)🥹♥️🪄>