± یجا خوندم نوشته بود :
‹ انقدر الکـ.ل خورده بود ك نمیتونست
روی ِپاهاش وایسه ! ›
سوارش کردم گوشیشو درآورد ،
دیدم داره یچیزایی تایپ میکنه .
حالش بد شد ماشینو نگه داشتم . .
وقتی داشت پیاده میشد گوشیش افتاد .
برداشتم دیدم واسه یکی نوشته :
بدونِ تو غرق شدم توی دنیایی ك
ازش بیزار بودم .
تازه اونجا بود فهمیدم چرا آدما
بد میشن . . ')!💙'🎼'
‹ + تا حالا شکار رفتی?! من می رفتم ، ولی دیگه نمیرم . آخرین باری ك شکار رفتم ، شکار گوزن بود . خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم ، من شلیک کردم بهش . درست زدم به پاش ! وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد . زیباییش مسخم کرده بود حس کردم ك میتونه دوست خوبی واسم باشه ! می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم - اما خوب ك فکر کردم ، فهمیدم ك این جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و هروقت من رو می بینه یاد بلایی میفته ك سرش آوردم ! از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی ك می تونم در حقش بکنم اینه ك یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم ! اینارو گفتم ک بهت بگم تو هیچ وقت نمی تونی با کسی ك بدجور زخمیش کردی ، دوست باشی 🩻 ' 🩹!' ›
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
‹ + تا حالا شکار رفتی?! من می رفتم ، ولی دیگه نمیرم . آخرین باری ك شکار رفتم ، شکار گوزن بود . خیلی
اونایی که قهوه ی تلخ آقای نویسنده رو خوندن
میدونن این تکه متن کوچولو یکی از قشنگیای اون کتابه ✨🤎
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟
اونجا که فریدون مشیری میگه:
گاهی میانِ خلوتِ جمع،
یا در انزوای خویش،
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش میکنم!
وز شوقِ این محال،
که دستم به دستِ توست،
من جای راه رفتن
پرواز میکنم . .
- فریدون مشیری