عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود
او که از جان خودت دوست ترش میداری
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردها را سربهسر انباشتند
انتظارِ سینه ما داشتند!
یادمه
آقاجون یه آینه ی گرد دالبری سبز رنگ
می گرفت دستش و مینشست لب باغچه روی اون بلوکای
شطرنجی!
مادرجون هم شونه و قیچی به دست
می ایستاد پشت سرش و
سر و گردن آقاجون رو اصلاح میکرد..
همیشه ی خدا هم غر غر آقاجون به راه بود که ببین چه کردی خاتون!
خط گردنم کجه و سرمو زخم و زیلی کردی.. مادرجون هم کم نمیاورد و میگفت :
کله ی تو کج و کوله س.. به من چه!
تا شبم سر هم نق میزدن و دوهفته بعد بازم آقاجون لب باغچه آینه بدست نشسته بود.!
چند سال بعد که آقاجون رفت آسمون،
یادمه مادرجون هر روز مینشست لب باغچه، آینه ی آقاجون رو میگرفت دستش و زیر لب حرف میزد..
یه روز پرسیدم مادرجون ؟
چی تو این آینه میبینی که
تموم نمیشه؟
آینه رو داد دستم و گفت :
آدمی وقتی دلش پیش کسی گیره ،خودشو از یاد می بره!
به هر جا نگاه میکنه اونو میبینه.. به آینه هم که نگاه میکنه شکل و شمایل خودشو یادش میره.. هرچی میبینه چشمای همون که حواسشو پرت از دنیا کرده!
چشمای آقاجونت تو تمام آینه های
این خونه س..
مادرجون رفت و من به آینه نگاه کردم..
تو با لبخند به من زل زده بودی..!
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
_عرفان•-
وایاگرانچهشنیدمراستباشدچهکنم...