اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه ای دارد
مبارک باشد اما دلبری اندازه ای دارد...!
کیستی ؟
کہ من جز او
نمی بینم و نمی یابم !
دریایِ پشت کدام پنجره ای ؟
کہ اینگونہ شایدهایم را گرفتہ ای
زندگی را دوبارھ جاری نموده ای
پر شور . . زیبا و روان . .🤍
بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو ، توی خیابانی و باران ، مثلا :)🌱
گیرم که هزاران غزل از هجر نوشتیم ؛
جرئت که نداریم به دلدار بگوییم . .
کار ما فقط شده نوشتن ؛
جرئت که نداریم به دلدار بگوییم . .🤍
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
سریالعشقسیاهوسفیدیهدیالوگدارهکهمیگه:
توزشتوبدنیستی!
توفقطبهآیینههایاشتباهینگاهکردی!
میخوامبگماطرافتروپرکن
ازآدمهاییکهزیباییهاتروبھـتنشونبده.
اگهکسیبههرنحویقضاوتتمیکنه،
شخصیتخودشوزیرسوالمیبره!
‹ یادتنرهاونآدم
آیینهیدرستیبرایتونیست . . 🤍🌱 ›
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
_گفت همینجا وایسا، اینجا کجاست ؟ گفتم: جمهوری، نرسیده به چهارسو جلوی بانک ملی پلاک ٢۴ گفت: اینجا جم
مثل همیشه دو فنجان سفارش داده بود ؛
دو فنجان قهوه ی تلخ ، خیلی وقت بود
که کارش همین شده بود ؛
که غمگین بیاید و غمگین تر برود .
توجهی به آدمها و محیط کافه نداشت ،
حتی در خاص ترین روز ها هم کارش
همین بود که راس ساعت 15:5 عصر
روی همان صندلی همیشگی بنشیند و
کتابش را بخواند و با چشمانی به راه
مانده به ساعتش نگاه کند و درست یک
ساعت بعد کوله اش را روی شانه اش
بگذارد و برود .
غمش غمگینم می کرد اما چه می کردم
که زبانِ بیان نداشتم تا بگویم . .
غرق تماشای غمِ درونِ چشمانش بودم
و خطوط صورتش را از بر می کردم که
با زنگ موبایلش سراسیمه از کافه
بیرون زد ؛ قهوه ها مثل همیشه
دست نخورده باقی ماندند و کتابش
باز ماند ، سمت میزش رفتمو کتابش
را ورق زدم شاملو میخواند ،
صفحه اول کتابش با خطی خوش
نوشته شده بود :
« ازهزاراندل،یکی را باشداستعداد عشق!»
بعد از رفتنشهمان صندلیهمیشگیاش
جای من شد ولی دیگر هرگز نه به آن
کافه آمد تا کتابش را ببرد و قلبم را پس
بدهد و نه هرگز مجال پیدا کردم تا به او
بگویم من بعد از تو گرچه نَمُردم اما
تمام شدم در دلتنگی!( :❤️🩹'🗞'
_آندرومِدا