شعر خواندم که تو را از سرِ خود اندازم ؛
تو خودت شعر شدی در سرِ من افتادی🧡3>
میگم دلبر نبینم دلتنگی شده مهمونِ دلت
نبینم چشمات نم غربت گرفته؛
اصلا پاشو، پاشو لباسِ گرمت رو بپوش
یه فلاکس چایی با چندتا انار که از پائیز
جا مونده هم بردار بزار تو زنبیل . .
منم ماشین فاضل رو میگیرم یه زیرانداز و
چندتا پتو هم میندازم تو صندوق عقب
بریم شمال، بریم کنار دریا؛
فدایِ سرت که سرده . .
فدایِ سرت که دیر وقته و شبه
گرگ و میش میرسیم لب ساحل
همون ساحله که چسبیده به جنگل و
سبزی جنگل و آبی دریا باهم قاطیه . .
همون جا که آدم یادش میره دلتنگی سیاهه
سر راه هم از جیگرکی چند سیخ جیگر
خام بگیریم؛
بریم کنار ساحل آتیش روشن کنیم
و جیگرارو کباب کنیم و کز کنیم کنارش
بعدش سرتو بزار روی پاهام و شعر بخون؛
حرف بزن، یا اصلا نه . .
هیچی نگو، من برات شعر میخونم!
من برات حرف میزنم
دلتنگیاتو، دل گرفتگیاتو میریزم تو دریا
دلبر پاشو . .
پاشو از روزمرّگی و غولِ غصه فرار کنیم
بریم دریا . . ))!💙🌊
به کسی جَمالِ خود را،
ننموده ای و بینَم
همه جا به هَر زبانی
بُوَد از تو گفتگویی!~🌱