『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
_یه شعر قشنگ بخونیم باهم👀!
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت!
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت!
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت!
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ♥️...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت!
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !
میخواست بکوشد به فراموشی ات این شعر📃
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
_محمدسلمانی
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوی عیدی . .
بوی توپ . .
بوی کاغذ رنگی🤍🪴!(:
‹ از پیری پرسیدند
عشق را چگونه دریافتی گفت:
عشق چیزی نیست جز ؛
وابستگی چشم هایمان به دیدن یکی :))! ›