آسمانِ سرمهای، شب های شهریور.
گفته بودم اگر یادت در من زنده شود زنده به گور میکنم هر چه تو را بخواهد.
گفته بودم بعد از تو دلم را میبندم به هر کس که مرا بسان روز بخواهد.
گفته بودم بعد از تو فریاد میشوم، گفته بودم تمام وجودم را بیاثر از تو میگذارم.
تو رفتی یا من؟
من رفتم، چنان تو را با بیرحمی کنار گذاشتم تا با مویرگ هایت حس کنی رها شدن در اوجِ بیپناهی چه حکایت هایی دارد.
من رهایت کردم و هیچ هم احساس شرم ندارم. احساس گناه.
تو وجود مرا میمکیدی... تو ذره های ماندهی مرا تمام میکردی.
تو حتی برای بودنِ من صبر هم نکردی حتی نگریستی که بمان، بمان و نرو که برایت باشم آن که تو را آزار نمیدهد. تنها لب گشودی که خدانگهدار، خدا نگهدارم بود که مرا وادار به رفتن کرد.
اما تو برای ماندن من هیچ هم دست و پا نزدی.
نخستین بار تو خودت را از من گرفتی، اما من هیچ هم بیپناه نبودم من هیچ هم بیکس نبودم.. دور مرا آدم ها پر کرده بودند؟ من تنها خالی از تو بودم میفهمی؟ من پناه نمیخواستم، من آدم ها را نمیخواستم، من محبت و ارزش نمیخواستم. من تنها و تنها تو را میخواستم، تویی را که حتی نمیدانم چه در درونت دیده بودم؟ تو چه داشتی که چشم های شکستهام تنها تو را میدیدنت؟ تو چه داشتی که بعد از رفتنت جای خالیات حتی با وجود بودنت باز هم پر نشد؟
اکنون اگر باز هم برگشتی، اگر باز هم سمت من کشیده شدی و اگر گذرِ چشم هایت به چشم های آشوب شدهام افتاد قصهی روز هایمان را نگو... از اینکه من میتوانستم تو را پناه بدانم اما ندانستم نگو، از اینکه تنها مشکل از من بود که وجودم را برای لبخند هایت میگذاشتم نگو.
به من نگو که چقدر تو میتوانستی برای من باشی و من بلد نبودم.
از نابلدی های من حرف نزن که وجودم لک زده برای تو را بلد بودن.
اکنون تصدقِ کدام کرهخر میشوی؟
'به من نگو'
چهارم شهریور/ صفر چهار.
#الف.
حتی اگه عاقلانه عشق نورزی
اون عشق یه روز خستهش میکنه
پس هیچوقت تنها قلبت رو فرمانروا نکن.