چایِ روی میز سرد شد، ذراتِ دارچین و زعفران ته استکانش به وضوح دیده میشود.
همیشه چایش را سرد میخورَد، ساعتش را میاندازد و سرسری چایش را یک قلپی سر میکشد.
موهایش بوی نارگیل میدهد، هر بار او را نفس بکشی ریه هایت سپید میشوند.
ناخونهایش نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه، دستهایش کشیده بود و رگ های آبی رنگش بیشتر اوقات برجسته، نوک انگشتانت رقص روی آنها را از بر میشوند
عادت داشت شبانگاه یواشکی کنار گوشش زمزمه کند:« بسان فلان چیز دوستت دارم.»
او هم عادت داشت بلافاصله لب بر لبِ چشم هایش بگذارد و بگوید:«هیس.. بگذار من تو را بخواهم، من تورا میخواهم و نمیخواهم!»
وقتی از خانه بیرون میرفت کتابِ کوچکِ جیبیاش همیشه در کیفِ زرشکی رنگِ روی شانهاش جا خوش کرده بود.
به گیسوهای حالتدارش یک ستارهی صورتی و یک ستارهی آبی که درست کنار هم بودند میزد، انتهای موهایش روشن بود و بسانِ خورشید میدرخشید.
آدمِ بابِ تجملات نبود، آرام بود اما نه خیلی. گاهی که بهم میریخت طوفان میزد به دلِ اقیانوس، ساحلِ آرام به جنون میرسید اما کسی باخبر نمیشد. پس همیشه آرام بود آنقدر آرام که گاهی فراموش میشد او هم درد میکشد.
دست هایش بوی شیرینیِ سرد شده میداد، چشمهایش بوی دارچین.
کنارِ چاییِ به وقتِ صبحش مربای تمشکِ آبی میخورد و دیگر لحظه ها چایش را با شیرینیِ روزها، البته گاهی هم تلخِ تلخ.
شب ها تا دیر وقت بیدار میماند با اینکه میدانست باید بخوابد، با اینکه خسته بود.
اما آرامشِ شب را بیشتر از خواب های نه چندان شیرین دوست داشت، آرامشِ قبل از طوفان البته.
او همین بود
همان بود
همانی که فقط خودش بود و بس.
با تمام جزئیاتش. او، او بود.
'او، او بود.'
#الف
بیست و یکِ شهریور/صفر چهار.
جای چنگ های ورم کرده به وضوح روی رانهایش دیده میشد، دست هایش از کوبیده شدن روی دیوارِ گچی کبود و خونمرده شده بودند.
دیروز که مادر خانه را ترک کرد او ویران شد، پیش تر از آن هم چندان آباد نبود اما بسانِ قایم موشك های کودکیاش میتوانست ترک هایش را آرام آرام زیر اشک های شبانهاش پنهان کند تا مبادا با یک نگاهِ بیزمان یکجا پخش زمین شود و تکه های غرورش سرامیک ها را لمس کند.
اما این بار مادر که به هوای بازار خانه را ترک کرد او ماند و در و دیوار.
او ماند و دو دستِ بیمار.
او ماند و پاهای بیقرار.
او ماند و قدم های بیمقصد.
او تنها ماند.
او همیشه تنها بود نه کسی را داشت که شانه شود برای سرِ پر دردسرش و نه آغوشی داشت برای تنِ له شدهی بیقرارش.
پس نه اینکه از مهربانی ها زده شده باشد فقط دیگر محبت را به خاک سپرده بود، از همین خاطر شروع کرد به جیغ کشیدن فریاد نه! جیغ های وحشتناکی که به رنگِ بنفش درآمده بودند را از انهنای حنجرهاش نه با حرص بلکه گویا با اندوهی بیپایان خود را خلاص کردند.
او غمگین بود.
او هر کاری هم که میکرد باز هم غمگین بود.
دست های بیرنگش میلرزید اما از مشت زدن دست بر نمیداشت، خون روی دیوار جاری شده بود اما او دیگر خودش نبود.
زمانی که در به صدا درآمد اضطراب باز وجودش را تالاپی پر کرد، کم مانده بود باز جیغ بکشم پس دست از چنگ زدن ران هایش برداشت و سراغ در رفت، اما این بار مادر نبود.
فقط یک آغوش بود، یک آغوشِ کوچک برای قلبِ کوچکش.
` از خواب پرید. هنوز دست هایش کبود بود، ران هایش میسوخت.
اما چه وحشتناک و تاریک که هیچ آغوشی جز مرگ پشت آن در انتظارش را نمیکشید.
'مرگ'
#الف
بیست و پنجِ شهریور/صفرچهار.