eitaa logo
نیلوفرِ آبی.
220 دنبال‌کننده
143 عکس
39 ویدیو
0 فایل
به مرداب آمدم تا آبیِ نیلوفر را پیدا کنم، اینک نه نیلوفر مانده نه آبیِ او. من ماندم ُ مرداب. اندی؟ شنوای واژه‌های تو https://daigo.ir/secret/71841661279
مشاهده در ایتا
دانلود
نفس بکش.
آدمك.
برات آزاد بودن رو میخوام :)
گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟ پیش پایی به چراغِ تو ببینم چه شود؟ یا رب اندر کَنَفِ سایهٔ آن سروِ بلند گر منِ سوخته یک دَم بنشینم چه شود؟ ` حافظ.
به دنبالت بسیار گشتم آنقدر که اطمینان دارم ` یا گم نشده‌ای و ورِ دلِ خودم نشسته‌ای، یا به کل نیست و نابود شده‌ای.
همان شب که تا بیرون زدن خورشید کنار بسترت نشستم، همان شب که چشم های وحشیِ هار شده‌ات مرا به جنونی والا تر از اوج رساند باید رگ هایم را یکی یکی قیچی کرده و خود را خلاص می‌کردم. اما د لامذهب مگر می‌شود از آن دو چشمِ مستی آور ، از آن جنبیدنِ پی در پی تنت در انحنای تنم، از آن تنِ سرد و آتشِ شعله ور شدهٔ مستورِ درونت گذر کرد؟ که من به تصدق خال های تنت بروم، که من در زیر ترک های بدنت جان بدهم! آرام نوک انگشتانم را روی تنت می‌کشیدم. تو نفس می‌کشیدی و من دوز به دوز الکلِ چشم هایت را به خونِ به جنون رسیده‌ام که آتش گرفته و قلقل می‌جوشید تزریق می‌کردم. گفته بودم اگر با من بیایی می‌سوزی، نگفته بودم؟ گفته بودم به خدا قسم من آدم نیستم من روانی‌ام مرا به زنجیر باید بست به دنبالم راه نیفت! آمدی و برایت نمی‌خوانم:«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از آن خاطر که تو به وقتش هم آمدی بگذار جهان آتش بگیرد، بگذار زمانی که ما لب هایمان قالب یکدیگر شده پچ پچ ها فریاد شوند و ما لب از بوسیدن نکشیم. که من چه خوب می‌دانم چه می‌خواهی. گفتی:« دلت کتاب می‌خواهد نه مرا!» لب خودش باز شد زبان خودش چرخید و قلب خودش لرزید. برای چه؟ برای نخستین شاهزادهٔ سرزمینِ تنم! که بگویم:«من دلم تو را می‌خواهد.» دلم تو را می‌خواست، دلم بی‌پناه ترین موجودی را می‌خواست که قلب نازکش درون آغوشِ من آرام می‌گرفت. دلم چشمانِ هارِ دختركِ وحشی‌ای را می‌خواست که گمان می‌کردم مرا پاره پاره می‌کند اما در پایان همان چشم ها را بلعیده و در آغوشم حل می‌کردم. دلم تو را می‌خواست که آرام و قرارِ زبانم بودی زمانی که له له می‌زد جایی بند شود. نه هر جایی که خودت می‌دانی زبانم کجا قالب می‌شود و ما در کجا به جنون می‌رسیم! چشم‌هایی به رنگِ شراب میلم را به رنگ پاشیدن بر روی بومِ نقاشی‌ نه هر بومی! بومی که از آنِ قلمِ من بود از آنِ رنگ های دستانم از آنِ جوهرِ لب هایم، دمادم بیشتر و بیشتر می‌کرد. تو به من چشم می‌دوختی و من اختیار که چه بگویم؟ جان را به بازی گرفته و می‌خواستم بکشمت به خدا قسم اگر مرا زنجیر نمی‌کردند، می‌آمدم و نخست تو را زین پس خودم را می‌کشتم، منِ بی‌تو نباشد بهتر است! دست هایم را که به تنت می‌زدم رنگ پس می‌داد و لب هایم دمادم جوهرِ بنفش و آبی را اشتباه گرفته و باهم ترکیب می‌کرد تا باشد هنرِ نقاشِ به جنون رسیده از چشمهایش. تو را اسیر خود کردم تو را به بند گرفتم. با لبانت انکار نکن که چشمهایت اقرار می‌کنند تو نیز مانند من وجودت کیف می‌کند از این رویداد. 'نقاشِ مجنون' . شونزدهِ آذر/صفر چهار.
زمان: حجم: 101.8K
آخ اگه بارون بزنه!
من کاسهٔ صبرم این کاسه لبریزه!