در شهری خیالی دادگاهی برپا شده است، نه برای قاتلان و دزدان، بلکه برای موجوداتی بهظاهر بیخطر: اسپویلکنندگان کتاب.💀
قاضی با پتک سنگینش بر میز میکوبد و فریاد میزند: «متهم! تو پایان داستان را لو دادی. میدانی چه کردهای؟ تو نه یک جمله، که یک زندگی را نابود کردی!» تماشاگران با کتابهای نیمهخوانده در دست، فریاد میزنند: «اعدام! اعدام!»
در این شهر، اگر کسی همسایهاش را بکشد شاید بخشیده شود، اما اگر کسی بگوید «آخرش قهرمان میمیرد»، دیگر هیچ شفاعتی کارگر نیست.
اسپویل در اینجا بهمثابهی ریختن سم در چای صبحگاهی است؛ جرمی که نه جسم، که روح را میکشد. مجازات اسپویلکنندگان هم عجیب است: آنها را مجبور میکنند هزار بار کتابی را بخوانند که پایانش از همان صفحهی اول لو رفته، یا در اتاقی تاریک حبس میشوند که بلندگو مدام میگوید «آخرش همه میمیرند»، یا به کتابخانهای تبعید میشوند که هیچ کتابی پایان ندارد و هر فصل بیوقفه ادامه پیدا میکند.👀❗️
وقتی زیبایی از درون بجوشد هیچ کس نمیتواند آن را ندید بگیرد یا انکار کند.
_داستانخوب برایدختران بلندپرواز