#یهقاچداستان
قرار بود آخرین هفتهی شهریور، یعنی قبل از باز شدن مدرسه به گردش برویم. من ، بهزاد ، رستم و رضا. کنکوری بودیم و تصمیم گرفتیم تفریح دلچسب داشته باشیم و دلی از عزا در آوریم. امّا از من میشنوید به هیچ وجه، قبل کنکور جنگل نروید. خودم نمیدانم چه ربطی به کنکور دارد ، امّا این را میدانم که جنگل... اصلا بگذارید از ادامه برایتان بگویم تا متوجه شوید.
با اصرار رستم قرار شد از عصر تا فردا صبح در جنگل کمپ بزنیم. شاید فکر کنید خانواده هایمان به راحتی قبول کردند،(البته به جز خانواده بهزاد که سریع قبول کردند)ولی با تماس های فراوان رستم و قولها و وعدهها ، بالاخره اجازه دادند.
سرشار از هیجان بودیم. اولین تجربهمان بود، بدون بزرگتر. کوله هایمان را بستیم و هرچه که فکر میکردیم نیاز میشود در آن جا دادیم. بچهها جلوی خانه ما جمع شدند و همه باهم با ماشین بابا به سمت جاده اصلی که به جنگل میرسید ، حرکت کردیم. مامان دلنگران بود، آخرین جمله ای که گفت را خوب یادم است: دلم شور میزنه، خواهش میکنم مراقب همدیگه باشید.
ماهم با خنده و شوخی سعی کردیم دلگرمش کنیم. شنیدهاید که حس مامانها همیشه درست از آب در میاد ؟
رضا وسط نشست و دست هایش را از دو طرف باز کرد و پشت سر رستم و بهزاد گذاشت. بهزاد توی فکر بود، معلوم بود به صحبتهای بابا گوش نمیدهد. رستم کلاه سفیدش را در آورد و روی سرش گذاشت . بابا تندتند از خاطرات خودش تعریف میکرد که با دوستانش همین روز هارا گذرانده است.
صدای خنده هایمان بلند بود و باهم قاطی میشد تاجایی که بهزاد هم از فکر در آمده بود و با ما میخندید. بابا که دید از خاطراتش خوشمان آمده، خوشحال شد. بعد از مکثی گفت: امّا خودمونیما! چه فکری کردین شب توی جنگل باشین؟! این همهجا.
گفتم: عههه! چرا همتون همینو میگین، چه ایرادی داره؟
رضا سرش را از وسط صندلی من و بابا جلو آورد. چشم درحدقه چرخاند که باعث شد چشمش کامل سفید شود. با صدای وهم آلودی گفت : شب جن داره!
رستم یقهی رضا را گرفت و سرجایش نشاند. گفت: دوتا صلوات میفرستیم، میرن.
بهزاد که هنوز از خندهای قبلی سرخ بود، به خنده افتاد . تا جنگل میگفتیم و میخندیدیم.
رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و کولههایمان را از صندوق عقب برداشتیم. بابا چشمک زد و همینطور که پایش را روی پدال گاز میگذاشت و برمیداشت گفت: خوش بگذره آقایون. التماس دعا!
دوباره خندهمان گرفت. گاز کشید و رفت. رضا به سمتمان برگشت و گفت: خب؟از کدوم طرف؟
رستم کلاهش را روی سرش چرخاند بهطوری که نقابش روی گوشش قرار گرفت. گفت: نقشه جنگل رو چاپ کردم. اگه از طرف غرب بریم، یه دشت تقریبا همواری پشت درخت ها پیدا میشه. به نظرم اونجا برای شب موندن مناسبه. نه یونس ؟
گفتم: اگه اینطور که میگی درست باشه، موافقم.
_نظر تو چیه بهزاد؟
_هرکار بکنید منم میکنم.
رستم نقشه کوچک را با یک دست و موبایلش را با دست دیگر نگه داشت. قطب نما را روی موبایلش فعال کرده بود. تقریبا نزدیک نیم ساعت راه را طی کردیم. رضا گفت: چقدر مونده؟
رستم گفت: یه انقدر دیگه باید راه بریم. تازه رسیدیم وسط جنگل. بهزاد نفسش را پر صدا بیرون داد. ادامه دادیم. بوی رطوبت و سبزه های شبنمزده حالمان را جا میآورد. صدای پرنده های کوچک و حتی دارکوب ، فضا را دلنشین کرده بود. بهزاد دوربینش را درآورد و از شاخهها و درختهای پر برگ عکس گرفت. رضا دست در جیبش کرد و گفت: ای بابا، همین اول کاری گمش کردم.
گفتم: چیو ؟
_آدامسمو. یه بسته کامل خریده بودم.
_ولخرجی کردی سوتون.
رضا بحث را پیچاند و گفت: بهزاد تو چرا انقد ساکتی؟
بهزاد خنده خجالت زدهای کرد و گفت: چی بگم؟
گفتم:چی شد خانوادهات اجازه دادن؟
رضا دست روی شانهاش انداخت و گفت: یعنی خداوکیلی هیچ اصراری نکردی؟ پا نکوبیدی زمین بگی تروخدا بذارین برم؟
با آرنج سقلمه ای به رضا میزنم تا ساکت شود. بهزاد به جلوی پایش چشم میدوزد. رضا باز گفت: د بگو دیگه. موهاتو میکَنما!
بهزاد خندید. موهایش تا سر شانههایش میرسید. میدانستیم روی موهایش حساس است. گفت: خب..(خنده اش محو شد) اصلا خونه نیستن ببینن چیکار میکنم. میگن هرکار میخوای بکن.
_خوشبحالت. گیر الکی بهت نمیدن.
_نه! فکر میکنین. اینطوری اصلا خوب نیست. منم دلم میخواد براشون مهم باشم. نگرانم بشن..
سکوت کردیم. از این زاویه نگاه نکرده بودیم. ناگهان رستم گفت: یکم دیگه مونده، سریعتر بچهها!
رضا آرام گفت: رئیس بازیش گل کرده!
گفتم: بزار خوش باشه.
دیگر صحبت خاصی نکردیم و تندتر قدم برمیداشتیم به امید آنکه زودتر برسیم و یک دل سیر دراز بکشیم. از گرما پس گردنمان خیس شده بود. بیست دقیقه دیگرهم راه رفتیم از میان سنگلاخها و خزهها که معلوم نبود زیرشان چه موجودی میتواند باشد قدم برداشتیم.
رضا گفت:رستم! میترسم از شدت مهارت مسیریابیت گم بشیم.
_ادامه دارد...
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی موجودی کارتم افزایش پیدا میکنه:
(لیست خرید کتاب هام میاد جلوی چشمم، در صورتی که یکساله یه جوراب میپوشم)
ما با نوشتن یا خواندن کتاب وارد یک زندگی میشویم و همراه با آدم هایش زندگی میکنیم.
_خاطرات کتابی
²
#یهقاچداستان
_نترس کار رو سپردین به کاردون!
نور سرخ رنگ غروب از میان شاخهها میتابید و روی صورتهایمان نقطه نقطه سرخ ایجاد میکرد. رضا دست به کمر ایستاد و گفت: اَکِهِی! خسته شدم. نمیشه یکم استراحت کنیم؟
رستم آمد مخالفت کند که صدای بهزاد ما را متوجه خودش کرد.
_هی رضا! این آدامس تو نیست؟
و چند قدم جلوتر را برگشت و آدامس را نشانش داد. چشمان رضا گرد شد گفت: خودشه! کجا بود؟
_اون جلوتر افتاده بود.
رضا مشکوک نگاهش کرد: سر به سرم که نمیذاری؟ خودت از جیبم برنداشتی؟
_نه!! میگم که، روی زمین بود.
گفتم: خوب حالا،چه اینجا چه تو جیبت چه دست بهزاد. مهم نیست. رستم بیا استراحت کنیم.
رستم تن صدایش را بالا برد و گفت: یکم دیگه مونده شب بشه. اون وقت راه رفتن سخته. تحمل کنید بابا! و به خورشید که پایین میرفت خیره شد. به هم نگاه کردیم. بیراه نمیگفت پس به راهمان ادامه دادیم.
نمیدانم چقدر گذشت. حساب زمان از دستمان در رفت. تاریکیِ شب کمکم داشت سایه میافکند. بهزاد دوربین به دست نداشت و رضا غرغر میکرد. ناگهان از کوره در رفت و شانه رستم را عقب کشید و گفت: صبر کن ببینم آهن قراضه! فقط راه میری و اصلاً توضیح نمیدی داری چیکار میکنی. شب شد! کجا میریم پس؟؟
رنگ رستم پریده بود و ما تازه این را متوجه شدیم. گفت: آروم باش. الاناست که پیداش بشه .
گفتم: هر بار همینو گفتی. چیزی شده؟ نکنه از اول چیزی بلد نبودی؟؟؟
رستم سر پایین انداخت و دستش را پشت گردنش گذاشت. رضا به سمتش هجوم برد. من و بهزاد جلویش را گرفتیم. فریادی زد که آخرین کلاغهای آنجا هم پرواز کردند و رفتند: آخه بیچاره! کی به تو گفته راهنما باشی؟؟
رستم چند قدم عقب رفت و گفت: خودتون کمکم نکردید.
رضا تکان دیگری خورد که محکمتر او را گرفتیم. بعد آرام شد و چشمهایش را بست. زیر لب گفت: خدای کمکم کن تا آخر امروز زنده نگهش دارم.
بعد او را رها کردیم. گفتم: بیاین فکرامونو بریزیم رو هم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. لحظاتی مکث کردیم.
بهزاد گفت: بچهها! این تخته سنگ براتون آشنا نیست؟
_نه.. چرا؟
_آخه این...همونیه که ازش عکس گرفتم.
رضا گفت: جون من؟
بهزاد سریع دوربینش را از کولهاش درآورد و بعد از چند بار رد کردن عکسها، روی عکسی مکث کرد. به تکتکمان نشان داد. راست میگفت. رضا توی سرش زد و نشست. گفت: پس فقط داریم دور خودمون میچرخیم. برای همین آدامسم پیدا شد.
رو به رستم گفتم: یه زنگ بزن به بابام بگو گم شدیم.
دیدم رستم این پا آن پا میکند. با ناله گفتم: دیگه چی شده؟ نکنه گوشیتو گم کردی!
گفت: نه .. چیزه؛ آنتن خیلی وقته قطع شده.
این بار من عصبی میشوم و داد میزنم:چییییی؟؟؟ چرا الان میگی؟؟
و تند تند همهمان موبایلهایمان را چک کردیم . از همه قطع بود.
رستم گفت: فکر کردم وصل میشه..آخه..
رضا لبخند زنان به او نگاه کرد. این از صد تا فحش بدتر بود.
بهزاد گفت: رستم! باورم نمیشه با این هوشت همه درسهات بیسته!!
رضا خنده طعنه آمیزی کرد. رستم داشت آب میشد، گفت: بچهها حق دارین! ببخشید. جوگیر شدم.
گفتم: بعداً به حسابت میرسیم. فعلاً باید خودمون رو از این مخمصه بکشیم بیرون. اگه چراغ قوه دارید روشن کنید اگه نه موبایلهاتون رو. یکم اون طرفتر پشت همون تخته سنگ صافتره فعلاً اونجا میشینیم.
رستم گفت: اونجا؟؟ گفتم : فکر بهتری داری؟؟
ساکت شد. نور چراغ قوهها روی تنه درختها و زمین، نقشهای ناهمواری میساخت. بهزاد زیرانداز کوچکش را پهن کرد. یکی یکی روی آن نشستیم و کولههایمان را روی زمین گذاشتیم. برای لحظاتی پاهایمان حال آمد. گرمای هوا کم شده بود و رضا گفت: آتیش روشن کنیم بهتر نیست؟
گفتم: آی کیو! میخوای بفرستیمون جهنم؟ جنگلهها.
رستم خنده تودماغی کرد که با پس گردنی توسط رضا قطع شد: ببند نیشتو.
همه ساکت شدیم و به فکر فرو رفتیم. بهزاد گفت: من میگم همینجا بخوابیم.
گفتم: چاره ای نیست. باید تا هوا روشن بشه صبر کنیم.
رستم ناخن دستش را میجوید. رضا هم کلهاش را میخاراند. یکهو نوری توجهم را جلب کرد. ایستادم و به آنجا خیره شدم. نور قطع شد.
_چیه یونس؟
صبر کردم و بعد گفتم: هیچی. فکر کردم...
دوباره نور برای لحظهای پیدا شد و قطع شد.
_بسم الله الرحمن الرحیم ، یونس جنی شده.
گفتم: نور، یه نور دیدم.
_نور چی؟؟
_نمیدونم. یه نقطه نارنجی رنگ بود.
هرچه دیگر صبر کردم نور پیدایش نشد. فکر کردم خیالاتی شدهام. سرجایم نشستم.
رضا گفت: حالا باز خوبه اینجا گرگ نداره!
همان موقع صدای زوزه گرگ از دور شنیده شد. عضلات فکم منقبض شد. رضا به خودش لعن فرستاد و گفت: ای سق سیاتو برم آقا رضا!
بهزاد آب دهانش را قورت داد و گفت: چیزی نمیشه.
حالا از گرمای هوا چیزی نمانده بود و سرما کم کم راه پیدا میکرد. رستم گفت: بیا حرف بزنیم سرمون گرم بشه.
موافقت کردم.
_ادامه دارد...