ـآنِمون
#یهقاچداستان یارو امان نمیداد و یک ریز تملق میکرد. لبهایش مثل دندانهای آسیاب میجنبید و آرد
این داستانی بود که خیلی وقت پیش گذاشتم، برای مسابقه ای بود که شرکت کردم ، ولی شما منت بذارید بخونید🤎☁️
پ.ن: هشتگش رو تازه اضافه کردم