ـآنِمون
#یهقاچداستان یارو امان نمیداد و یک ریز تملق میکرد. لبهایش مثل دندانهای آسیاب میجنبید و آرد
این داستانی بود که خیلی وقت پیش گذاشتم، برای مسابقه ای بود که شرکت کردم ، ولی شما منت بذارید بخونید🤎☁️
پ.ن: هشتگش رو تازه اضافه کردم
شما: فیلم ها و کتاب هایی که معرفی میکنی خیلی خوبن من خوشممم اومدد
پرسی جکسون میخونم عالیه
فیلم غرور و تعصب هم نگمممم😭
سنت شکن هم کتابشو خوندم بعدش فیلمشو دیدم عاشقش شدم
-------------📬
آنمون: خب خداروشکر 🤌🏼🌸🥹
امیدوارم بازم خوشت بیااااد