#یهقاچداستان
نیزهدار
نور غروب پلکم را میزند. قطره های عرق از پشت گردنم تا کمرم سُر میخورد. امروز هوا گرمتر از روزهای قبل بود.
هنوز هم فکرم مشغول حرف های فرماندهان است. دیشب وقتی به جای دربان خیمهشان که رفت نماز شب بخواند ایستادم، گوشهای از سخنانشان را شنیدم. از نگرانیشان میگفتند در مقابل حسین بن علی! خیلی عجیب بود، سپاه چند هزار نفره در برابر چند نفر که فکر کنم از صد نفر هم کمتر بودند ، میترسیدند. یکیشان به صراحت گفت: گوییم که فرزندان خود حسین و برادر زاده هایش را با زیرکی و نیرنگ از پای درآوردیم، با عباس چه کنیم؟! او مرد جنگ است، خود علی است!!
از این حرف پشتم لرزید. فقط خدا خدا کردم فردا من را آن عقب ها بگذارند به جنگ نفرستند. پدرم در جنگ با علی و کنار علی شمشیر زده بود! اگر عباس مانند پدرش بود.. من یکی که جرئت دیدن هم نداشتم.
امروز، بعد از اینکه تمام فرزندان حسین و حسن کشته شدند( که الحق هرکدام جلوهای از علی و دلاوری هایش بودند، الحق که نوه او و وارث او بودند) وقتی فهمیدم عباس نه برای مبارزه، بلکه برای آب بردن به خیمهها آمده، خشکم زد. عباس!!!؟ مرد میدان و مبارزه! خدا میداند چه ولوله ای در سپاه افتاد. هیچکس باورش نمیشد. وقتی دستور دادند جلویش را بگیریم و نگذاریم آب به خیمهها برساند، اول خیالمان آسوده شد.. اما او با تمام قوا و مثل میدان مبارزه، سربازهایمان را پس میزد و یکی یکی به خاک میانداخت. حتی.. حتی با یک دست هم دلاورانه جنگید. مگر چقدر آن مشک ارزش داشت که به خاطرش هر دو دستش را داد و با دندان آن را گرفت؟ چه کسی در خیمه منتظر آب بود؟ بهتر نبود تسلیم ما میشدند و به راحتی آب برای نوشیدن میگرفتند؟؟نمیدانم، هنوز هم در عجبم!
وقتی مشکش سوراخ شد و حرمله تیر به چشمان او زد، صدای عباس در سراسر صحرا طنین انداخت. گفت: برادرم! مرا دریاب.
و آنگاه حسین را دیدیم که وقتی کنار بدن او نشست.. انگار.. انگار که دیگر آن حسین نبود! بعد از علی اکبر پیرشد و بعد از عباس خمیده..، با چشمان خودم دیدم ، باور نمیکنید؟!
با صدای شیون و داد و فریادها از فکر بیرون میآیم. باز هم به دختر بچهای گیر میدهند و خشمشان را سر او خالی میکنند. نمیدانم کیست. ولی این را میدانم که خیلی بهانه پدرش را میگیرد. زنی هم جلوی دخترک را گرفت تا دختر کمتر شلاق بخورد. صدای گریهی زن ها یک دم قطع نمیشود. من و بقیه نیزه دارها ، در یک خط جلوی شترها راه میرویم. و عده دیگری طناب اُسرا را میکِشند. مدام هم صدا در گلو میانداختند و زنان را تهدید به شلاق میکردند. فکر نمیکنم زنانشان از شلاق بترسند، این مردانی که من دیدم در میدان، زنان قویتر از آنی دارند که از درد شلاق و تهدید ضعیف بشوند. نمونه بارزش مادر وهب، وقتی که سر پسرش را جلویش انداختیم، آن را برگرداند و محکم و با صدای رسا گفت:سری را که در راه حسین(ع) دادهایم، پس نخواهیم گرفت.
همان دم دیدم که شمر خون خونش را میخورد و از این دل و جرئتش وحشت کرده بود.
سرمردانشان روی نیزه های ماست، باز چشمم به دخترک میافتد که با سر روی نیزهی من حرف میزند.. نه ... انگار لالایی میخواند..
میگوید: علی اصغرم لالای، لایی لالای
عزیزم از چه بیتابی چرا نمیخوابی؟
گمانم تشنه آبی، علی اصغرم لالای
پر چادرش سوخته و پارچهی چادرش که روی گوشهایش است خونی شده. نمیدانم گوشوارهاش دست کدام یک از سرباز هایمان افتاده! چیزی که نصیب من نشد.. نه در گودی که حسین افتاده بود و نه در خیمه زنان.
صدای صوت قرآن میشنوم!چه کسی قرآن میخواند؟ به سرباز کناری ام نگاه میکنم.. رنگش پریده و به رو به رو نگاه میکند.
رد نگاهش را میگیرم. صدا از سر حسین میرسد.. این نور چهره اوست یا خورشید؟؟
اما.. اما خورشید که غروب کرد!!
صدای دخترک از پشت سرم آمد: عمه نگاه کن! صدای بابا میآید.. برایم قرآن میخواند.
✍🏼ف.ع
https://eitaa.com/Anemon_1/4125
_خیلی قشنگ بود دختر😭😭😭
خدا به قلمت برکت بده
_این نور چهره اوست یا خورشید؟(((:
دمت گرم عالی بود
_خیلی قشنگ بود بغض کردم
---------------📬
آنمون: ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و خوندید 🌷مچکرممم🥲