eitaa logo
ـآنِمون
181 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
313 ویدیو
2 فایل
۰ دانشجوی ادبیات فارسی/نویسنده✍🏼📚 ۰ «خواندن و نوشتن برای من، مسیری است که با اشتیاق در آن قدم نهاده‌ام.» ۰ سخنی ، حرفی ☕: https://abzarek.ir/service-p/msg/4433412 اتاق زیر پله🕯️: https://eitaa.com/zir_peleh کپی؟ فوروارد بی‌زحمت
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّه`🌤.
گاهی خراب کردنِ پل‌ها چیزِ بدی نیست، چون مانع بازگشتِ شما به جاییست که از ابتدا نباید پا به آنجا می‌ گذاشتید. _اسکار وایلد
۰☁️ ۰۵/۰۵/۰۵ 🍒۰
هدایت شده از ♡اتاق زیرشیروونی♡
بچه‌ها پیشنهاد می‌کنم قبل از خواب کتاب صوتی گوش بدین
هدایت شده از ♡اتاق زیرشیروونی♡
خیلی خوبه مخصوصاً اگه ترسناک باشه
قسمت۱ انقدر محکم نقاشی‌ام را رنگ کردم نوک مدادهایم شکست. اهمیت ندارد، چون دوست دارم رنگ‌ها به چشم بیاید. آبجی مرضیه دعوایم می‌کند که مدادهایت را خراب می‌کنی، اما باز هم گوش نمی‌کنم. نقاشی‌ام را به دیوار کنار پنجره می‌چسبانم. دور تا دور پنجره از نقاشی‌هایم پر شده است و فقط جای یک نقاشی دیگر مانده. چشمم به خانه همسایه می‌افتد. می‌خواهم چشم بردارم نمی‌توانم. اگر مامان بفهمد دعوایم می‌کند که:« دختر چرا خونه همسایه‌ها رو دید می‌زنی، خدا رو خوش نمیاد!!» ولی نمی‌ ‌توانم مقاومت کنم. پسر همسایه باغچه‌شان را آب می‌دهد. خواهر کوچکش که هم سن من است به او نزدیک می‌شود اسمش لیلاست. اسم برادرش را نمی‌دانم. پسر همسایه به لیلا آب می‌پاشد صدای خنده برادرش و جیغ‌های لیلا به وضوح می‌آید. مادرشان می‌گوید: سر ظهر جیغ نزن لیلا! _به این بگو! پسر که شیر آب را بسته بود قیافه مظلومی گرفت و گفت من کاری به تو ندارم!. سرم به خودم گرمه. مادرشان سر تکان می‌دهد و باز به داخل خانه می‌رود. لیلا به طرف برادرش هجوم می‌برد و می‌گوید: چرا دروغ میگی کله گنده؟ هان؟؟ برادرش قبل از اینکه مشت خواهرش به شکمش فرود بیاید او را بلند می‌کند و روی کولش می‌اندازد. لیلا باز جیغ می‌زند: _منو بذار پایین!! _نمی‌شه دختر کوچولو! و او را به داخل خانه برد. همان لحظه در باز شد و از جا پریدم. مرضیه با اخم نگاهم کرد. گفت: چند بار صدات بزنیم؟ جواب ندادم. ادامه داد: مامان میگه مشق‌هاتو نوشتی؟ سر تکان دادم که یعنی نه. _پس خونه می‌مونی! ما هم داریم میریم پارک. و در را محکم بست. در دلم لحظه‌ای آرزو کردم کاش خواهرمن هم مثل برادر لیلا بود. ادامه دارد... ✍🏼فاطمه عابدی
قسمت۲ کتاب فارسی جلویم است و متن را دست و پا شکسته می‌خوانم. اما صدای مرضیه و مامان از سالن حواسم را پرت می‌کند. بالاخره بلند می‌شوم و جلوی در اتاق می‌ایستم تا گوش بدهم. مامان گفت: همه همسایه‌ها میگن پسر خوبیه. بابات هم گفت قبولش داره و خانواده آبرو داری‌ان. مرضیه سرش را پایین انداخته بود و لبش را گاز می‌گرفت. _حالا چی بهشون بگم؟ _مامان آخه... _مرضیه! من که می‌دونم دلت پیششه. مرضیه لبخند زد و بلند گفت: مامان!!! . و صورتش را با دستانش پوشاند. گفتم: دل مرضیه پیش کیه؟ مرضیه یکو سرش را بالا آورد و گفت: گوش وایسادی جغله؟؟ گفتم : نه! مرضیه نگاهی به مامان انداخت و خندید. بلند شد و کوسن مبل را به طرفم پرتاب کرد. قبل از آنکه به من بخورد به اتاق پریدم و در را بستم. محکم پشتش ایستادم. مرضیه با خنده می‌گفت: باز کن مَری! اگه خودم باز کنم بد تموم میشه ها. هر وقت مری صدایم می‌کند سرحال است. گفتم: باز نمی‌کنم. ناخن‌هات درازه فرو می‌کنی توی پهلوم. صدای خنده‌اش آمد. گفت: چقدر تو رُکی بچه! باز کن قول میدم قلقلی نکنم. _باز نمی‌کنم! _خیلی خب، بالاخره که میای بیرون. صدای پایش که دور می‌شود را می‌شنوم. حالا مثل برادر لیلا شده. ادامه دارد... ✍🏼فاطمه عابدی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از هر آدم رذلی بپرسید ترجیح می‌دهد با رذلی مثل خود سروکار داشته باشد یا آدمی بزرگوار و خوش‌قلب؟ پاسخ می‌دهد با آدمی بزرگوار و خوش‌قلب! پیروزی فضیلت در همین است ... _ابله
شب خوش`🌌.
بسم اللّه`🌤.