#یهقاچداستان
قسمت۱
انقدر محکم نقاشیام را رنگ کردم نوک مدادهایم شکست. اهمیت ندارد، چون دوست دارم رنگها به چشم بیاید. آبجی مرضیه دعوایم میکند که مدادهایت را خراب میکنی، اما باز هم گوش نمیکنم.
نقاشیام را به دیوار کنار پنجره میچسبانم. دور تا دور پنجره از نقاشیهایم پر شده است و فقط جای یک نقاشی دیگر مانده. چشمم به خانه همسایه میافتد. میخواهم چشم بردارم نمیتوانم. اگر مامان بفهمد دعوایم میکند که:« دختر چرا خونه همسایهها رو دید میزنی، خدا رو خوش نمیاد!!»
ولی نمی توانم مقاومت کنم. پسر همسایه باغچهشان را آب میدهد. خواهر کوچکش که هم سن من است به او نزدیک میشود اسمش لیلاست. اسم برادرش را نمیدانم. پسر همسایه به لیلا آب میپاشد صدای خنده برادرش و جیغهای لیلا به وضوح میآید. مادرشان میگوید: سر ظهر جیغ نزن لیلا!
_به این بگو!
پسر که شیر آب را بسته بود قیافه مظلومی گرفت و گفت من کاری به تو ندارم!. سرم به خودم گرمه.
مادرشان سر تکان میدهد و باز به داخل خانه میرود. لیلا به طرف برادرش هجوم میبرد و میگوید: چرا دروغ میگی کله گنده؟ هان؟؟
برادرش قبل از اینکه مشت خواهرش به شکمش فرود بیاید او را بلند میکند و روی کولش میاندازد. لیلا باز جیغ میزند:
_منو بذار پایین!!
_نمیشه دختر کوچولو!
و او را به داخل خانه برد.
همان لحظه در باز شد و از جا پریدم. مرضیه با اخم نگاهم کرد. گفت: چند بار صدات بزنیم؟
جواب ندادم. ادامه داد: مامان میگه مشقهاتو نوشتی؟
سر تکان دادم که یعنی نه.
_پس خونه میمونی! ما هم داریم میریم پارک.
و در را محکم بست. در دلم لحظهای آرزو کردم کاش خواهرمن هم مثل برادر لیلا بود.
ادامه دارد...
✍🏼فاطمه عابدی
#یهقاچداستان
قسمت۲
کتاب فارسی جلویم است و متن را دست و پا شکسته میخوانم. اما صدای مرضیه و مامان از سالن حواسم را پرت میکند. بالاخره بلند میشوم و جلوی در اتاق میایستم تا گوش بدهم. مامان گفت: همه همسایهها میگن پسر خوبیه. بابات هم گفت قبولش داره و خانواده آبرو داریان.
مرضیه سرش را پایین انداخته بود و لبش را گاز میگرفت.
_حالا چی بهشون بگم؟
_مامان آخه...
_مرضیه! من که میدونم دلت پیششه.
مرضیه لبخند زد و بلند گفت: مامان!!! . و صورتش را با دستانش پوشاند.
گفتم: دل مرضیه پیش کیه؟
مرضیه یکو سرش را بالا آورد و گفت: گوش وایسادی جغله؟؟
گفتم : نه!
مرضیه نگاهی به مامان انداخت و خندید. بلند شد و کوسن مبل را به طرفم پرتاب کرد. قبل از آنکه به من بخورد به اتاق پریدم و در را بستم. محکم پشتش ایستادم. مرضیه با خنده میگفت: باز کن مَری! اگه خودم باز کنم بد تموم میشه ها.
هر وقت مری صدایم میکند سرحال است. گفتم: باز نمیکنم. ناخنهات درازه فرو میکنی توی پهلوم.
صدای خندهاش آمد. گفت: چقدر تو رُکی بچه! باز کن قول میدم قلقلی نکنم.
_باز نمیکنم!
_خیلی خب، بالاخره که میای بیرون.
صدای پایش که دور میشود را میشنوم. حالا مثل برادر لیلا شده.
ادامه دارد...
✍🏼فاطمه عابدی
از هر آدم رذلی بپرسید ترجیح میدهد با رذلی مثل خود سروکار داشته باشد یا آدمی بزرگوار و خوشقلب؟
پاسخ میدهد با آدمی بزرگوار و خوشقلب!
پیروزی فضیلت در همین است ...
_ابله
#یهقاچداستان
قسمت۳
لیلا یک قلوپ دیگر از شربت میخورد و ادامه نقاشیاش را رنگ میکند. من هم همین کار را میکنم. میگوید: داداشم میخواد بره سربازی! و یکو سرش را بالا میآورد: تو خبر داری؟
_چیو؟ اینکه میخواد بره سربازی؟
صدایش را پایین میآورد و میگوید: خودم شنیدم داداشم میگفت آبجی تو رو دوست داره! وقتی داشت به مامان و بابا میگفت عرق از صورتش میچکید.
دهانم باز ماند. پس برادر لیلا همان پسری بود که...
ناگهان خوشحال شدم. به لیلا گفتم: اینطوری که خیلی خوبه اگه با هم ازدواج کنن بیشتر میتونیم همو ببینیم. لیلا هم ادامه حرفم گفت: و بیشتر نقاشی میکشیم!.
با هم خندیدیم. نقاشیش را بالا آورد و گفت: بیا این نقاشی واسه تو نقاشی خودت هم بده به من یادگاری ببرم. قبول کردم. توی نقاشیش من و خودش را با آبجی مرضیه و برادرش کشیده بود. ته شربتش را سر کشید. خواستم نقاشیاش را در جای خالی به جا مانده کنار پنجره بچسبانم که مامان را دم در خانه دیدم. آبجی مرضیه هم کنار در به دیوار تکیه داده بود. انگار میخواست پیدا نباشد. مادر و برادر لیلا هم دم در بودند. گفتم: لیلا بیا نگاه کن.
جلو آمد و تعجب کرد. کمی پنجره را باز کردم تا صدایشان را بشنویم. مامان گفت: فکر نکنم مرضیه مشکل داشته باشه!
برادر لیلا گفت: من سر حرفم هستم. فقط میخوام سربازیم تموم بشه که توی زندگی، خودم بالا سر خونه و همسرم باشم. نمیخوام شرمنده بشم و همه کارها بیفته رو دوش همسرم.
مرضیه را دیدم که لبخند روی صورتش نقش بست. مامان هم لبخند او را که دید موافقت کرد. مادر لیلا گفت: پس اگه اجازه بدید شب بیایم خونتون شیرینی خورون. همینطور اسمشون روی هم باشه. پسرم خیالش راحت باشه که میره و میاد دیگه...
مامان وسط حرفشان پرید و گفت: خیالت راحت آقا فرهاد! مرضیه خانوم همسر حرفش هست.
برادر لیلا لبخند گندهای زد و صورتش سرخ شد.
مامان گفت: تشریف بیارید قدمتون رو چشم.
همینطور که میرفتند مادر لیلا از توی کوچه ما را دید و گفت: لیلا! بیا خونه . بدو!
با صدای مادر لیلا مامان و مرضیه هم به پنجره نگاه کردند.
لیلا گفت : شب میبینمت مریم ، خداحافظ.
مامان و مرضیه خندیدند و برادر لیلا گفت: از دست این دوتا!!.
از آن شب یکی دو هفته گذشته بود. آقا فرهاد را چند روز بعد دیدم. کچل شده بود. با لیلا به کلهاش میخندیدیم اما او ناراحت نشد و خودش هم با ما میخندید و شکلک در میآورد. روزی که میخواست برود با آبجی مرضیه سابی حرف زد و بعد تا سر کوچه همراهیاش کردیم. مادر لیلا کاسه آب را پشت سرش ریخت و گفت: مراقب خودت باش فرهاد! حتماً از بطری آب بخور، تخم شربتی ریختم، گرم زده نشیا.
فرهاد خندید و گفت: چشم مامان جان چشم. اینو بهم گفته بودی، بازم چشم.
و برای همهمان دست تکان داد. سوار ماشین رفیقش شد و ماشین راه افتاد.
ادامه دارد...
✍🏼 فاطمه عابدی