قصّهٔ عشق من به آدمها
قصهی موریانه و چوب است
زندگی میکنم به خاطر مرگ
دستهایم به هیچ مصلوب است
قهوه و اشک ، قهوه و سیگار
راستی حال مادرت خوب است؟
@Angomanbaran
[ اوّلِ قصّهات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اولت هستم
تا ته قصه دود خواهم شد ]
@Angomanbaran
از هر آنچه که هست بیزاری
از هر آنچه که هست دلگیری
از زبان و زمان گریختهای
مثل دیوانههای زنجیری
همهی دلخوشیت یک چیز است
اینکه پایان قصه میمیری
@Angomanbaran
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطرِ آرمیدهام..
@Angomanbaran
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بُود، ز من میدانی؟
در گردش خویش اگر مرا دست بُدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی
@Angomanbaran
چه تلخ است واقعا این زندگانی
چقدر بد گذر میکند این جوانی
خداوندا نداریم دلی بر زنده بودن
شده بی حس و احساس هر زمانی
@Angomanbaran
چو دیدم چهره ی زیبای اورا
چو شناختم دل شکیبای اورا
غم این زندگانی بر آتشم زد
چو فهمیدم خوبی سیمای اورا
@Angomanbaran
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهٔ سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
@Angomanbaran
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهٔ شناسنامه هایشان
درد میکند
@Angomanbaran
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای ساده ی سرودنم
درد میکند
@Angomanbaran
انحنای روح من
شانههای خستهٔ غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بی بهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
@Angomanbaran