چقدر این نامهی کافکا به فلیسه رو دوست دارم؛ نوشته:
«راستى لذت تنها بودن را چشيدهاى، قدم زدن تنها، دراز كشيدن تنها توى آفتاب؟…چه لذت بزرگى است براى یک موجود عذاب كشيده، براى قلب و سر ! منظورم را ميفهمى!
آيا تا به حال مسافت زيادى را تنها قدم زدهاى؟
قابليت لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زيادى فلاكت گذشته و نيز لذتهاى گذشته دارد.
وقتى بچه بودم خيلى تنها ماندم، اما آنها بيشتر به زور شرايط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهايى مىروم، همانطور كه رودخانهها با شتاب به سوی دريا سرازير مىشوند.»
جايي را ترك كردم كه در آن خوشحال نبودم و ترك آنجا نيز مرا خوشحال نكرد،
اما مي دانستم ،
انسان در مكاني كه بيمار شده هرگز درمان نميشود :)
من غمگین بودن رو دوست دارم. نه اون غمگین بودنی که تهش به گریه کردن ختم میشه، اون غمگین بودنی که پر از سکوت و فکره؛ فکر کردن به زندگی، به آدم ها، به غم انگیز بودن همه چیز. بخاطر همین پاییز، شعر های غمگین، آهنگ های غمگین و فیلم های غمگین رو دوست دارم. گاهی میخوام غمگین باشم.