تنها بودن در رنجها را میتوانستم تحمل کنم؛ اما من در علایقم نیز تنها بودم. با شگفتی در جزئیات چیزی غرق میشدم؛ اما زمانی که سر بر میآوردم تا درباره آن با کسی حرف بزنم، چیزی جز جهانی خالی و ساکت پیش رویم نبود.
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند
و من در یاد هیچکس نیستم؟
«سال بلوا، عباس معروفی»
God:
Try again, but this time, with me.
از طرف خدا:
دوباره تلاشت رو بکن، ولی این دفعه درکنار من ❤️
God is never late.
We're just impatient.
خدا هیچوقت دیر نمیکنه.
این ماهاییم که صبور نیستیم...