لبخند میزد، میگفت و میخندید :
‹ سر بہ سر بقیہ میزاشت..
اطرافیانش رو بغل میکرد؛
و بہ همہ عشق میورزید
شب کہ رفت خونہ و تنها شد،
رویِ زمین نشست و بہ دیوار اتاقش تکیہ کرد..
سیگاری رویِ لباش گذاشت؛
کامے ازش گرفت و دودش رو هوا فرستاد
و تا صبح بےصدا اشک ریخت!
صبح بیدار شد،
بغضش رو قورت داد؛
همون لبخند ِ همیشگے رو صورتش نقش بست.
بہ سختے نفس عمیقے کشید؛
ظاهرش رو حفظ کرد و بیرون رفت ›
شاید هر روز ما.. :)!🕊'
ولی هیچ چیز زیبا تر از این نیست
که پس از دل مردگیای دراز
باری دیگر، نور در وجود تو سر بردارد.