بیصبرانه منتظر پاییزم.
روزای کوتاه، ساکت، سرد، هودی، خیابونای زرد و نارنجی، قهوه زیر بارون…
چقدر این نامهی کافکا به فلیسه رو دوست دارم؛ نوشته:
«راستى لذت تنها بودن را چشيدهاى، قدم زدن تنها، دراز كشيدن تنها توى آفتاب؟…چه لذت بزرگى است براى یک موجود عذاب كشيده، براى قلب و سر ! منظورم را ميفهمى!
آيا تا به حال مسافت زيادى را تنها قدم زدهاى؟
قابليت لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زيادى فلاكت گذشته و نيز لذتهاى گذشته دارد.
وقتى بچه بودم خيلى تنها ماندم، اما آنها بيشتر به زور شرايط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهايى مىروم، همانطور كه رودخانهها با شتاب به سوی دريا سرازير مىشوند.»