پارت دوم |
آن پیام ناشناس
رها هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود.
— آرین؟ الو؟
هیچ جوابی نیامد.
تماس قطع شده بود.
دوباره شمارهاش را گرفت، اما این بار گوشی آرین خاموش بود.
رها با نگرانی به پنجره نگاه کرد. باران هنوز میبارید و خیابان زیر نور چراغها تقریباً خالی بود.
گوشیاش دوباره لرزید.
پیام جدید.
«گفتم بهش اعتماد نکن.»
رها سریع تایپ کرد:
— تو کی هستی؟
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«کسی که آرین ازش میترسه.»
رها اخم کرد.
— از کجا اسم آرین رو میدونی؟
این بار پاسخی نیامد.
صبح روز بعد، مدرسه عجیبتر از همیشه بود.
رها از راهرو رد میشد که ناگهان کسی دستش را گرفت.
— وایسا.
رها برگشت.
آرین بود.
— آرین! کجا بودی دیشب؟ چرا گوشیت خاموش بود؟
آرین اطرافش را نگاه کرد.
— اینجا نه.
— چرا؟
— فقط بیا.
رها دستش را آرام پس کشید.
— اول جواب منو بده.
آرین چند لحظه به او خیره شد.
— دیشب یکی وارد حساب من شده بود.
رها آرام گفت:
— همون کسی که به من پیام داده؟
آرین سرش را پایین انداخت.
— احتمالاً.
— «احتمالاً»؟!
رها عصبانی شده بود.
— تو داری یه چیزایی رو از من پنهان میکنی.
آرین چیزی نگفت.
رها خواست برود که صدایش کرد:
— رها...
ایستاد.
آرین نزدیکتر آمد و یک لحظه مکث کرد.
— من نمیخوام بترسونمت.
رها آرام جواب داد:
— ولی همین الانم ترسیدم.
چهره آرین تغییر کرد.
دستش را جلو آورد و خیلی کوتاه دست رها را گرفت.
— پس تنها نمیذارمت.
رها به دستهایشان نگاه کرد و بعد به چشمهای آرین.
هیچکدام چیزی نگفتند.
تا اینکه صدای زنگ مدرسه بلند شد.
آرین دستش را رها کرد.
— بعد از کلاس منتظرم باش.
— کجا میریم؟
آرین نگاه مرموزی کرد.
— جایی که جواب همه سؤالاتت اونجاست.
بعدازظهر، رها کنار در مدرسه منتظر بود.
پنج دقیقه...
ده دقیقه...
بیست دقیقه...
آرین نیامد.
ناگهان صدای نوتیفیکیشن گوشیاش بلند شد.
یک عکس برایش فرستاده بودند.
عکس خودش بود.
همان لحظهای که صبح کنار آرین ایستاده بود.
رها وحشتزده اطرافش را نگاه کرد.
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گفتم که تنها نرو.»
رها عقب رفت.
در همان لحظه، صدای آرین را پشت سرش شنید:
— رها!
برگشت.
آرین نفسنفسزنان به سمتش میآمد.
— چرا هنوز اینجایی؟
رها گوشی را به سمتش گرفت.
آرین عکس را دید.
چهرهاش کاملاً جدی شد.
— این عکس رو همین الان فرستادن؟
رها سر تکان داد.
آرین به اطراف نگاه کرد.
— باید بریم.
— کجا؟
آرین دستش را گرفت و گفت:
— جایی که دیگه نتونن پیدات کنن.
رها قدمی برداشت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای شکستن شیشهای از ساختمان متروکهی روبهرو بلند شد.
هر دو ایستادند.
آرین آرام گفت:
— پشت سر من باش.
و برای اولین بار، رها دید که آرین واقعاً ترسیده است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعتی به قلم آنیا... 💯
کپی حلال نیست 😂👌🏻
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید...
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir