eitaa logo
♔𝐃𝐚𝐫𝐤𝐄𝐝𝐢𝐭♚
249 دنبال‌کننده
6 عکس
19 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت سوم | رازِ پشت در آرین جلوی رها ایستاده بود. صدای باران و باد، سکوت خیابان را پر کرده بود. رها آرام گفت: — آرین... اون صدا چی بود؟ آرین جواب نداد. فقط به ساختمان روبه‌رو خیره شده بود. — آرین؟ این بار برگشت و گفت: — باید از اینجا بریم. — ولی تو گفتی جواب سؤالام اینجاست! آرین مکث کرد. — می‌دونم. — پس چرا داری فرار می‌کنی؟ آرین نفس عمیقی کشید. — چون تازه فهمیدم کسی که دنبالت می‌گرده، از چیزی که فکر می‌کردم به ما نزدیک‌تره. رها با تعجب گفت: — «ما»؟ آرین لحظه‌ای ساکت شد. — منظورم... به تو نزدیک‌تره. رها چیزی نگفت. اما همان یک کلمه در ذهنش ماند. ما. ناگهان صدای قدم‌هایی از داخل ساختمان آمد. آرین دست رها را گرفت. — پشت سر من. — کجا می‌ریم؟ — داخل. رها با تعجب نگاهش کرد. — گفتی بریم! — گفتم باید بفهمیم کیه. در ساختمان نیمه‌باز بود. آرین در را آرام هل داد. صدای جیرجیر بلندی بلند شد. داخل تاریک بود. رها نزدیک آرین ایستاد. — من از اینجا خوشم نمیاد... آرین آرام گفت: — منم نه. چند قدم جلو رفتند. روی یک میز قدیمی، چند عکس پخش شده بود. رها جلو رفت. اولین عکس را برداشت. عکس خودش بود. دومین عکس... باز هم خودش. سومین عکس... او و آرین کنار هم. رها با صدای لرزان گفت: — اینا رو کی گرفته؟ آرین عکس‌ها را نگاه کرد. — نمی‌دونم. رها یکی از عکس‌ها را برگرداند. پشتش با خودکار نوشته شده بود: «دختر اشتباهی را پیدا کردی، آرین.» رها به آرین نگاه کرد. — یعنی چی؟ آرین رنگش پریده بود. — یعنی این ماجرا از خیلی قبل‌تر شروع شده. — قبل‌تر از چی؟ آرین جواب نداد. رها جلو رفت. — قبل‌تر از آشنایی ما؟ آرین آرام گفت: — آره. صدای افتادن چیزی از طبقه بالا آمد. هر دو به سقف نگاه کردند. رها ناخودآگاه یک قدم به آرین نزدیک شد. آرین متوجه شد و آرام گفت: — نترس. رها زیر لب گفت: — سخته نترسم. آرین دستش را گرفت. — پس فعلاً به من اعتماد کن. چند ثانیه در سکوت ماندند. بعد آرین گفت: — هر اتفاقی افتاد، دستت رو ول نمی‌کنم. رها برای اولین بار لبخند کوچکی زد. — قول؟ آرین نگاهش کرد. — قول. اما درست همان لحظه، چراغ‌های ساختمان روشن شدند. هر دو شوکه شدند. روی دیوار روبه‌رو، با حروف بزرگ نوشته شده بود: «آرین، دیر رسیدی.» رها به آرامی زمزمه کرد: — یکی اینجاست... صدایی از پشت سرشان آمد: — بالاخره فهمیدید. رها برگشت. و خشکش زد. چون کسی که پشت سرشان ایستاده بود... یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی رها بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پارت چهارم | کسی که می‌شناختم رها به آدمی که روبه‌رویش ایستاده بود خیره شد. نمی‌توانست باور کند. — تو...؟ طرف یک قدم جلو آمد. رها ناخودآگاه دست آرین را محکم‌تر گرفت. آرین آرام گفت: — پشت سر من بمون. رها با صدای لرزان گفت: — ولی اون... — می‌دونم. آرین نگاهش را از او برنداشت. — همه‌چی رو می‌دونم. آن شخص لبخند کوتاهی زد. — پس بالاخره بهش گفتی؟ رها با تعجب پرسید: — چی رو؟ آرین سکوت کرد. — آرین؟ چند ثانیه گذشت. بعد آرین گفت: — اینکه چرا از اول مراقبت بودم. رها با عصبانیت گفت: — خب بگو! آرین نفس عمیقی کشید. — چون پدرت قبل از اینکه از این شهر بره، یه چیزی رو به من سپرد. رها ماتش برد. — پدرم؟ آرین سر تکان داد. — یه دفتر. آن شخص خندید. — و اون دفتر هنوز دست توئه، آرین. رها به آرین نگاه کرد. — چه دفتری؟ آرین جواب نداد. آن شخص آرام گفت: — دفتری که توش اسم آدم‌هایی نوشته شده که نباید اسمشون اونجا می‌بود. رها احساس کرد چیزی در قلبش فرو ریخت. — یعنی پدر من... صدای آژیر از دور بلند شد. آن شخص سریع به سمت در رفت. آرین خواست دنبالش برود، اما رها دستش را گرفت. — نرو! آرین برگشت. — باید بفهمم چرا این کارو می‌کنه. — ولی ممکنه خطرناک باشه! آرین چند لحظه به رها نگاه کرد. بعد آرام گفت: — باشه. نمی‌رم. رها نفس راحتی کشید. اما ناگهان صدای پیام گوشی آرین آمد. او صفحه را نگاه کرد. رنگ صورتش تغییر کرد. رها پرسید: — چی شده؟ آرین گوشی را به او نشان داد. یک پیام جدید: «دفتر رو پیدا کردم.» رها به صفحه خیره شد. — ولی... دفتر دست توئه! آرین آرام جواب داد: — دیگه نیست. سکوت سنگینی بینشان افتاد. بعد آرین به رها نگاه کرد. — رها... — چی؟ — فکر کنم کسی که از اول دنبالت بوده، دنبال دفتر نیست. — پس دنبال چیه؟ آرین چند ثانیه سکوت کرد. — دنبال توئه. رها چیزی نگفت. و همان لحظه، صدای زنگ گوشی خودش بلند شد. شماره ناشناس. رها جواب داد. صدای فردی از آن طرف خط آمد: — سلام رها. رها خشکش زد. چون آن صدا را می‌شناخت. خیلی خوب هم می‌شناخت. و فقط یک جمله گفت: — من می‌دونم آرین چه چیزی رو ازت پنهان کرده. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید... چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پارت پنجم | چیزی که پنهان کرده بود رها گوشی را محکم در دستش گرفته بود. — کی هستی؟ صدای آن طرف خط آرام بود. — کسی که باید زودتر حقیقت رو بهت می‌گفت. رها به آرین نگاه کرد. آرین فقط سرش را تکان داد؛ یعنی قطع کن. اما رها این بار کوتاه نیامد. — درباره آرین چی می‌دونی؟ چند ثانیه سکوت. بعد صدا گفت: — اون شب که پدرت رفت... آرین تنها کسی نبود که همراهش بود. رها نفسش را حبس کرد. — یعنی چی؟ — از خودش بپرس. تماس قطع شد. رها گوشی را پایین آورد. چشم‌هایش پر از سؤال بود. — آرین... آرین آرام گفت: — می‌دونم چی می‌خوای بپرسی. — پس جواب بده. آرین نگاهش را پایین انداخت. — من اون شب اونجا بودم. — با پدرم؟ — آره. رها چند قدم عقب رفت. — چرا هیچ‌وقت نگفتی؟ — چون ازم خواسته بود چیزی نگم. — و الان؟ آرین نگاهش کرد. — الان دیگه نمی‌تونم ساکت بمونم. رها آرام گفت: — پس حقیقت رو بگو. آرین چند لحظه سکوت کرد. — پدرت قبل از رفتنش یه اسم بهم داد. — چه اسمی؟ آرین جواب داد: — اسم کسی که بهش اعتماد داشت. رها منتظر ماند. آرین گفت: — همون آدمی که امشب توی اون ساختمان دیدیم. رها با ناباوری گفت: — ولی اون آدم سال‌هاست کنار خانواده‌ی منه! — دقیقاً. رها سرش را پایین انداخت. همه‌چیز داشت به هم وصل می‌شد. پیام‌ها. عکس‌ها. دفتر. و حالا این راز. آرین آرام نزدیکش شد. — رها... رها به چشم‌هایش نگاه کرد. — چی؟ — می‌دونم از اینکه حقیقت رو دیر گفتم ناراحتی. رها چیزی نگفت. آرین ادامه داد: — ولی یه چیز رو هیچ‌وقت درباره‌اش دروغ نگفتم. — چی؟ آرین با صدای آرام گفت: — اینکه برام مهمی. رها برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام دستش را گرفت. — فقط دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن. آرین سر تکان داد. — قول می‌دم. ناگهان صدای بوق ماشینی از خیابان آمد. هر دو به سمت پنجره برگشتند. یک ماشین مشکی چند متر آن‌طرف‌تر توقف کرده بود. چراغ‌هایش خاموش شد. درِ ماشین باز شد. کسی بیرون آمد. آرین فوراً جدی شد. — رها، برو عقب. — کیه؟ آرین جواب نداد. فقط دست رها را گرفت و کنار خودش نگه داشت. مرد ناشناس به سمت ساختمان آمد. اما قبل از اینکه به در برسد، گوشی آرین زنگ خورد. پیام فقط سه کلمه داشت: «دفتر پیش منه.» آرین به صفحه خیره شد. رها پرسید: — یعنی چی؟ آرین آرام گفت: — یعنی کسی که فکر می‌کردیم دنبالمونه... مکث کرد. — همین الان داخل این ساختمونه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پارت ششم | صدای قدم‌ها رها به درِ تاریک ساختمان خیره شده بود. صدای قدم‌ها آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شد. آرین دست رها را گرفت و با صدای خیلی آرام گفت: — هیچ صدایی درنیار. رها سر تکان داد. هر دو پشت دیوار پناه گرفتند. قدم‌ها متوقف شدند. سکوت. بعد صدای مردی آمد: — آرین... می‌دونم اینجایی. رها به آرین نگاه کرد. آرین انگشتش را جلوی لبش گذاشت. مرد ادامه داد: — دفتر رو نمی‌خوام. فقط دختر رو می‌خوام. قلب رها تندتر زد. آرین آرام زمزمه کرد: — به من نگاه کن. رها نگاهش کرد. — هر اتفاقی افتاد، ازم جدا نشو. رها دستش را محکم‌تر گرفت. — قول می‌دی تنهام نذاری؟ آرین بدون مکث گفت: — قول. ناگهان چراغ‌های ساختمان خاموش شدند. صدای قدم‌ها دوباره بلند شد. این بار از پشت سرشان. رها برگشت و نفسش بند آمد. یک سایه درست پشت سرشان ایستاده بود. آرین فوراً رها را پشت خودش کشید. — کی هستی؟ مرد چیزی نگفت. فقط یک دفتر سیاه را روی زمین انداخت. دفتر چند دور چرخید و درست جلوی پای رها متوقف شد. روی جلدش نوشته شده بود: «رها» رها با ناباوری خم شد و دفتر را برداشت. — این... دفتر پدرمه؟ مرد برای اولین بار حرف زد: — نه. رها سرش را بلند کرد. — پس چیه؟ مرد گفت: — دفتر خودته. رها مات ماند. — من اصلاً چنین دفتری ندارم! مرد آرام جواب داد: — هنوز نداری. آرین با عصبانیت جلو رفت. — بازی بسه. چی می‌خوای؟ مرد سرش را کمی کج کرد. — حقیقت. — درباره چی؟ مرد به رها نگاه کرد. — درباره اینکه چرا همه فکر می‌کنن تو فقط یه دختر معمولی هستی. رها با اضطراب گفت: — من واقعاً چیزی نمی‌دونم. مرد لبخند زد. — می‌دونم. بعد آرام به سمت در برگشت. آرین گفت: — وایسا! اما مرد در تاریکی ناپدید شد. چند ثانیه سکوت بود. رها به دفتر نگاه کرد. آرام آن را باز کرد. صفحه اول خالی بود. صفحه دوم هم. اما در صفحه سوم، فقط یک جمله نوشته شده بود: «وقتی این دفتر را باز کردی، یعنی دیگر نمی‌توانی به زندگی قبلی‌ات برگردی.» رها به آرین نگاه کرد. — آرین... — چی؟ رها دفتر را بست. — فکر کنم باید بدونم توی گذشته‌ی من چی بوده. آرین چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. و برای اولین بار، رها فهمید که شاید آرین از حقیقتی می‌ترسد که خودش هنوز حتی نمی‌داند چیست. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید... چنل... @AnyAmir @AnyAmir
هدایت شده از قلب شکستـہ
429.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گپمون تازهه تاسیسه جوین میشی خانزاد/پرنسس نیازمند آدم های پر حرف👺😂 https://eitaa.com/joinchat/265488107C10dbd703b8
هدایت شده از ‌ ᴅᴀʀᴋ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ
هر شب یه قسمت از افسانه ها رو میزارن اینجا💆🏿‍♀💔 https://eitaa.com/joinchat/643761858Cf40e5e327a یه افسانه. راجب عشق یه طرفه هست که میگه وقتی عاشق میشی پر وجودت گل میشه و وقتی که هی این عشق رشد میکنه همزمان یه طرفه باشه اون گل.... https://eitaa.com/joinchat/643761858Cf40e5e327a زیباترین افسانه های دخترونه دارن اینجا💆🏿‍♀💔✨
هدایت شده از ‌ ᴅᴀʀᴋ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ
منبع پروفایلای دارک معنی دار https://eitaa.com/joinchat/643761858Cf40e5e327a پروفایلایی که با زبونشون باهات حرف میزنن💆🏿‍♀✨ https://eitaa.com/joinchat/643761858Cf40e5e327a