eitaa logo
♔𝐃𝐚𝐫𝐤𝐄𝐝𝐢𝐭♚
249 دنبال‌کننده
0 عکس
15 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت پنجم | چیزی که پنهان کرده بود رها گوشی را محکم در دستش گرفته بود. — کی هستی؟ صدای آن طرف خط آرام بود. — کسی که باید زودتر حقیقت رو بهت می‌گفت. رها به آرین نگاه کرد. آرین فقط سرش را تکان داد؛ یعنی قطع کن. اما رها این بار کوتاه نیامد. — درباره آرین چی می‌دونی؟ چند ثانیه سکوت. بعد صدا گفت: — اون شب که پدرت رفت... آرین تنها کسی نبود که همراهش بود. رها نفسش را حبس کرد. — یعنی چی؟ — از خودش بپرس. تماس قطع شد. رها گوشی را پایین آورد. چشم‌هایش پر از سؤال بود. — آرین... آرین آرام گفت: — می‌دونم چی می‌خوای بپرسی. — پس جواب بده. آرین نگاهش را پایین انداخت. — من اون شب اونجا بودم. — با پدرم؟ — آره. رها چند قدم عقب رفت. — چرا هیچ‌وقت نگفتی؟ — چون ازم خواسته بود چیزی نگم. — و الان؟ آرین نگاهش کرد. — الان دیگه نمی‌تونم ساکت بمونم. رها آرام گفت: — پس حقیقت رو بگو. آرین چند لحظه سکوت کرد. — پدرت قبل از رفتنش یه اسم بهم داد. — چه اسمی؟ آرین جواب داد: — اسم کسی که بهش اعتماد داشت. رها منتظر ماند. آرین گفت: — همون آدمی که امشب توی اون ساختمان دیدیم. رها با ناباوری گفت: — ولی اون آدم سال‌هاست کنار خانواده‌ی منه! — دقیقاً. رها سرش را پایین انداخت. همه‌چیز داشت به هم وصل می‌شد. پیام‌ها. عکس‌ها. دفتر. و حالا این راز. آرین آرام نزدیکش شد. — رها... رها به چشم‌هایش نگاه کرد. — چی؟ — می‌دونم از اینکه حقیقت رو دیر گفتم ناراحتی. رها چیزی نگفت. آرین ادامه داد: — ولی یه چیز رو هیچ‌وقت درباره‌اش دروغ نگفتم. — چی؟ آرین با صدای آرام گفت: — اینکه برام مهمی. رها برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام دستش را گرفت. — فقط دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن. آرین سر تکان داد. — قول می‌دم. ناگهان صدای بوق ماشینی از خیابان آمد. هر دو به سمت پنجره برگشتند. یک ماشین مشکی چند متر آن‌طرف‌تر توقف کرده بود. چراغ‌هایش خاموش شد. درِ ماشین باز شد. کسی بیرون آمد. آرین فوراً جدی شد. — رها، برو عقب. — کیه؟ آرین جواب نداد. فقط دست رها را گرفت و کنار خودش نگه داشت. مرد ناشناس به سمت ساختمان آمد. اما قبل از اینکه به در برسد، گوشی آرین زنگ خورد. پیام فقط سه کلمه داشت: «دفتر پیش منه.» آرین به صفحه خیره شد. رها پرسید: — یعنی چی؟ آرین آرام گفت: — یعنی کسی که فکر می‌کردیم دنبالمونه... مکث کرد. — همین الان داخل این ساختمونه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پارت ششم | صدای قدم‌ها رها به درِ تاریک ساختمان خیره شده بود. صدای قدم‌ها آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شد. آرین دست رها را گرفت و با صدای خیلی آرام گفت: — هیچ صدایی درنیار. رها سر تکان داد. هر دو پشت دیوار پناه گرفتند. قدم‌ها متوقف شدند. سکوت. بعد صدای مردی آمد: — آرین... می‌دونم اینجایی. رها به آرین نگاه کرد. آرین انگشتش را جلوی لبش گذاشت. مرد ادامه داد: — دفتر رو نمی‌خوام. فقط دختر رو می‌خوام. قلب رها تندتر زد. آرین آرام زمزمه کرد: — به من نگاه کن. رها نگاهش کرد. — هر اتفاقی افتاد، ازم جدا نشو. رها دستش را محکم‌تر گرفت. — قول می‌دی تنهام نذاری؟ آرین بدون مکث گفت: — قول. ناگهان چراغ‌های ساختمان خاموش شدند. صدای قدم‌ها دوباره بلند شد. این بار از پشت سرشان. رها برگشت و نفسش بند آمد. یک سایه درست پشت سرشان ایستاده بود. آرین فوراً رها را پشت خودش کشید. — کی هستی؟ مرد چیزی نگفت. فقط یک دفتر سیاه را روی زمین انداخت. دفتر چند دور چرخید و درست جلوی پای رها متوقف شد. روی جلدش نوشته شده بود: «رها» رها با ناباوری خم شد و دفتر را برداشت. — این... دفتر پدرمه؟ مرد برای اولین بار حرف زد: — نه. رها سرش را بلند کرد. — پس چیه؟ مرد گفت: — دفتر خودته. رها مات ماند. — من اصلاً چنین دفتری ندارم! مرد آرام جواب داد: — هنوز نداری. آرین با عصبانیت جلو رفت. — بازی بسه. چی می‌خوای؟ مرد سرش را کمی کج کرد. — حقیقت. — درباره چی؟ مرد به رها نگاه کرد. — درباره اینکه چرا همه فکر می‌کنن تو فقط یه دختر معمولی هستی. رها با اضطراب گفت: — من واقعاً چیزی نمی‌دونم. مرد لبخند زد. — می‌دونم. بعد آرام به سمت در برگشت. آرین گفت: — وایسا! اما مرد در تاریکی ناپدید شد. چند ثانیه سکوت بود. رها به دفتر نگاه کرد. آرام آن را باز کرد. صفحه اول خالی بود. صفحه دوم هم. اما در صفحه سوم، فقط یک جمله نوشته شده بود: «وقتی این دفتر را باز کردی، یعنی دیگر نمی‌توانی به زندگی قبلی‌ات برگردی.» رها به آرین نگاه کرد. — آرین... — چی؟ رها دفتر را بست. — فکر کنم باید بدونم توی گذشته‌ی من چی بوده. آرین چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. و برای اولین بار، رها فهمید که شاید آرین از حقیقتی می‌ترسد که خودش هنوز حتی نمی‌داند چیست. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید... چنل... @AnyAmir @AnyAmir
‌این که دیگه نمیتونم شبیه آدمی که قبلا بودم باشم خیلی داره بقیه رو اذیت می کنه و این که میبینم بقیه دارن ازم ناراحت میشن اما نمی‌دونم باید چیکار کنم تا همه چی رو درست کنم بدتره.خودمم نمی‌فهمم چرا همه چی اینجوری شده،چرا اینقدر فاصله گرفتم یا چرا دیگه مثل قبلا نیستم.حتی نمی‌فهمم کِی تغییر کردم با هر کسی که صحبت می کنم پنج دقیقه بعدش میگه چقدر شبیه خودت نیستی یا دیگه مثل قبلا نیستی و من حتی نمیدونم چرا اینقدر تغییر کردم...
ولی خو من فقط دلم میخواد بمیرم
میدونی خودتو داری عذاب میدی میگذره درست میشه شاید از حرفم خندت بگیره ولی میگذره... اره درسته تغییرات زیادن ولی بدون خودتو باید پیدا کنی تو خودتو گم کردی پیداش کن و ازت نمیخوام امیر قبل شی میخوام بهترینه خودت شی...
مردن حق همست ولی دیرو زود داره... و اینکه خودتو خار نکن...
♔𝐃𝐚𝐫𝐤𝐄𝐝𝐢𝐭♚
‌این که دیگه نمیتونم شبیه آدمی که قبلا بودم باشم خیلی داره بقیه رو اذیت می کنه و این که میبینم بقیه
ی روزی میفهمی مهم خودتی ن ناراحت شدن بقیه یا اذیت شدنشون و اینو همون بقیه بهت ثابت میکنن😄