نام داستان : آنیا
پارت ۲۰
مامان چشماش گرد شد و لبخندی ملیح زد و گفت : چه
عجب آدم شدی یکمی خودتو نشون دادی برای این
کارت باید دو برابر تنبیه بشی
گفتم : آخه چرا
گفت : چون حتما تو زدیش و اون پسر مزلوم رو عذیت
کردی بهتره اون هارو به خونه دعوت بکنیم فردا
بابا قبول کرد و من دوباره هم خونه باید میسابیدم هم
غذا میپختم و کلی کار دیگه که خدا میدونه قبل از
اینکه بیشتر تو خودم فرو برم گوشیشو برداشت و
زنگ زد نمیدونم کی بود اما انگار. قرار بود خدمتکار
واسه خونه بیاره و بعد تماس رو به من گفت : اگر
خوب بلد بودی کار کنی قرار نبود بگم خدمتکار بیاد
خونه رو تمیز کنه
تو دلم خدا رو شکر کردم و مامان دو بار زد تو گوشم
اونم نه آروم محکم انقدر شدید بود که پرت شدم
کوشه دیوار حالا صورت قشنگم سرخ و کبود شده
حالا بچه های مدرسه حتما مسخره میکنن البته قبلا
هم میکردن واسه قیافه و کارام اما الان بیشتر تازه
باید مجرم جیمز و خواهر یا بگم فرشته نجات و مرگم
مایا جون نمیدونم چرا همیشه حس میکنم همه بد
بختی های دنیا رو به من دادن از سر جام بلند شدم
مثل یک کوه گریه بی گریه یک نگاهی بهش کردم که
به قول مامان مامان مامان بزرگم انگار داره بهت فوش
میده تا خواست بزنه صورتمو لوس کردم همین طور
صدامو و گفتم : مامان ممنونم که منو داری تربیت
میکنی و داری از یکی یدونه دخترت این جوری
مراقبت میکنی من برم بالا به کارام فکر کنم معذرت
میخوام مامان جونم میترسم بیشتر کبودم کنی آقای
پرلز بفهمه شما زدی و......
مامان نزاشت حرفمو ادامه بدم و گفت عزیزم صورتت
خوبه یکی یدونه مامان الان میفرستم دکتر تا خوب
بشی نمیخوام فکر کنه من یک مامان یا هیولا هستن
میخواستم بگم بش که خوب هستی تو یک هیولا که
چه عرض کنم یک اژدها به تمام معنا هستی مامان
خوشگلم
#آنیا
🌸رمان آنیا🌸
سلام خوبی +هنوزم موهاتو رنگ میکنی -آره چطور مگه +مگه نمیدونی گالری دلوین -چی +بدون اینکه موهات خر
اگر پارت ۲۱ و ۲۲ رو میخوای عضو بشین
#آنیا
ادامه داستان "راز گلدان لبخند"
پارت پنجم: بازتاب نور
سالها گذشت و لیلا از نوجوانی به جوانی قدم گذاشت. او حالا دانشجوی رشتهی مورد علاقهاش بود و با همان شور و اشتیاق همیشگی، به دنبال رویاهایش میرفت. گلدان لبخندش، حالا دیگر نه فقط یک گلدان، بلکه یک نماد از تمام آنچه در زندگی آموخته بود، در کنار پنجرهی اتاق دانشجوییاش میدرخشید. دفترچه شکرگزاریاش پر از خاطرات شیرین و درسهای زندگی بود و ریشههای قویاش او را در مسیر پرفراز و نشیب دانشگاه یاری میکرد.
یک روز، لیلا متوجه شد که یکی از همکلاسیهایش به نام رامین، بسیار تنها و گوشهگیر است. رامین همیشه اخمو به نظر میرسید و از شرکت در فعالیتهای گروهی خودداری میکرد. لیلا به یاد آیدا افتاد و تصمیم گرفت کاری کند. او به یاد مادربزرگش افتاد که همیشه میگفت: "نور درونی تو فقط برای خودت نیست، بلکه برای روشن کردن راه دیگران هم هست."
لیلا با مهربانی به رامین نزدیک شد. ابتدا فقط یک سلام ساده، بعد یک لبخند دوستانه، و سپس پیشنهاد کمک در یک پروژه درسی. رامین در ابتدا کمی مقاومت کرد، اما لیلا با صبر و مهربانی ادامه داد. او به یاد داشت که چگونه لبخند گلدان با مراقبت و زمان، درخشانتر شده بود.
کمکم، رامین شروع به باز شدن کرد. او متوجه شد که لیلا واقعاً به او اهمیت میدهد. لیلا به او کمک کرد تا درسی را که برایش سخت بود، یاد بگیرد. او رامین را تشویق کرد تا در بحثهای کلاسی شرکت کند و ایدههایش را بیان کند. هر بار که رامین کمی لبخند میزد یا با اعتماد به نفس بیشتری صحبت میکرد، لیلا احساس میکرد که لبخند گلدان در قلبش پرنورتر میشود و نور آن را در چشمان رامین هم میدید.
یک روز، رامین با چشمانی پر از اشک به لیلا گفت: "ممنونم لیلا. تو به من کمک کردی تا خودم را پیدا کنم. من فکر میکردم هیچکس به من اهمیت نمیدهد، اما تو به من نشان دادی که اشتباه میکنم. تو مثل یک آفتابگردان هستی که همیشه به سمت نور میچرخد و به دیگران هم نور میدهد."
لیلا لبخند زد. او به گلدان لبخندش فکر کرد. حالا فهمید که راز گلدان، نه فقط در دریافت نور، بلکه در بازتاب آن است. هر بار که او نور مهربانی، صبر، امید، شکرگزاری و قدرت درونیاش را به سمت دیگران میتاباند، نه تنها زندگی آنها را روشن میکرد، بلکه نور خودش نیز درخشانتر میشد. او فهمید که هدف واقعی از داشتن این همه خوبی، به اشتراک گذاشتن آن با جهان است.
لیلا حالا دختری بود که نه تنها ریشههای قوی داشت و میتوانست در برابر طوفانها مقاومت کند، بلکه میتوانست نور امید و مهربانی را به دیگران هم بتاباند. او میدانست که زندگی، یک باغ بزرگ است و هر یک از ما میتوانیم با بذرهای خوب و بازتاب نور درونیمان، آن را زیباتر کنیم. گلدان لبخند، دیگر فقط یک گلدان نبود، بلکه نمادی از یک زندگی پر از معنا و تأثیرگذاری بود که لیلا هر روز با عشق آن را پرورش میداد.
پایان داستان "راز گلدان لبخند".
#الارا
دخترا اگر الارا رو دوست دارین رمان آنیا رو زیاد کنین تا بیشتر فعالیت بکنیم
#الارا
سلام قشنگم خوبی؟
دنبال یه چنل با وایب هری پاتر و هاگوارتز میگردی؟
پس اینجا جای خودته✨️
اگر...
ملفوی هد،پاتر هد،ویزلی هد یا...
هستی اینجا جای خودته
پس وقتت رو تلف نکن و زود بیا تو کانالمون جوین شو🥹
اگر هم تبادل میخوایی کاملا رایگانه🤩
دیگه چی از این بهتر؟
تازه چالش های خفن هم میزاریم و وقتی بیایی اینجا صد برابر عاشقه هری پاتر میشی🦋🔆
جوین شو چون جوین نشدن تو کانال های هری پاتر خز شده🏰
بزن رو لینک زیر تا وارد دنیای هاگوارتز بشی👇
https://eitaa.com/za09_Potter2
خوش اومدی قشنگم🤌🏻✨️