هدایت شده از - نسخهیِ تاریک .
و من گاهی با خود میگفتم که شاید اگر
او نوشته هایی را که از او نوشته بودم
میخواند ؛ همهچیز فرق میکرد ..
به خودم میام میبینم ساعت سه شبه و نخوابیدم
به خودم میام میبینم ساعت دهِ صبحه و باید بیدار شم
به خودم میام میبینم بعد از ظهر شده و چند ساعت دیگه آسمون گرگ و میشی شده
و در آخر به خودم میام میبینم ساعت از دوازده گذشته و توی تختخوابمم
بخدا اگه خودمم بدونم چجوری داره میگذره، کِی میگذره، چه مدلی میگذره
چرا اینجوری شدم. چرا اینجوری شده؟..