حالا میتوانم حال بقیه را وقتی به آنها دلداری میدادم درک کنم؛ چون واقعا کمکی نمیکند. معتقدم او بیشتر از هر آدم غریبه ی دیگری برایم دعا کرده، اما چه حقیقت داشته باشد چه نه، کمکی نمیکند. حالم بهتر نمیشود. درد و رنج قلبم را از بین نمیبرد. زمان را عقب نمیبرد تا کارهایی را که دیدم و انجام دادم، تجربه نکنم. هنوز طوری احساس درهمشکستگی میکنم که انگار قابل ترمیم نیست. گناه به دلایل مختلفی در معدهام سنگینی میکند و نه کلمات او و نه کلمات من، هیچکدام آن را حل نمیکند، صرفا کلمات توخالی هستند که در یک قلب خالی ریخته میشوند.
و حقیقت این است که همه غمگین به نظر میرسند، اما درهم شکسته نه. این حقیقت تلخ زندگی است. مرگ پایان کار نیست اما قلبهای شکسته و روال های به هم ریخته به جا میگذارد، اما ما دوباره تکههایمان را جمع میکنیم و با شرایط جدید وفق پیدا میکنیم، چون دنیا همچنان میچرخد، حتی اگر ما در گلولای غم گیر کرده باشیم.
ایزابل لوکرو،گناهان پدر،۲۰۲۱
امروز دلم میخواد یه جوری از واقعیت فرار کنم که انگار از همون اول هیچی وجود نداشته
درسته Mitsiki ، منم همیشه سعی کردم همه رو راضی نگه دارم ، اما آخرش یه آدم خسته و غمگین شدم که نمیدونه چرا زندست.
منم همینطور The neighbourhood ، فکر کردم فرار کردن آسونه ولی نمیدونستم که هیچ راه فراری ازش نیست .