امروز یه سالگرده. یه یادآوری.۲۴ مرداد.
کاش امروز نبودم، کاش میشد نبود، کاش انقد عادی با نبودش کنار نیام،کاش هیچوقت فراموشش نکنم... مامانبزرگ از صبح داره گریه میکنه، مامان گریه میکنه، خاله گریه میکنه...
من فقط نشستم، به سنگقبر سیاه نگاه میکنم، اون رنگای تیره رو دوست نداشت، از جاهای تاریک خوشش نمیومد، از ناراحتی مامان خوشش نمیومد، از اینکه بقیه براش گریه کنن خوشش نمیومد، الان کجاست؟ چرا نمیاد بگه مامان گریه نکن، چرا نمیگه برای چی گریه میکنین، چرا؟ چیشد که رفت؟ آره من کوچیک بودم، انکار نمیکنم، بودم، ولی میفهمیدم، میدونم که میفهمیدم، میدونم که دلم براش تنگ شده، میدونم که دلم میخواد دوباره خنده هاشو ببینم ،ببینم که وقتی از در میاد تو سرش میخوره به در، باید یکم خم بشه قدش خیلی بلنده، مامان براش اسپند دود میکنه، میخوام دوباره باهام بازی کنه، دستمو بگیره، برام سوغاتی بیاره، با هم بریم سوپرمارکت، هرچی که من میگم برداریم، دوباره تولدشو جشن بگیریم، شاید این بار کیکشو من درست کنم، آخه دیگه بزرگ شدم، دایی ببین من بزرگ شدم "حنا انقدر که کم غذا میخوری عمرا اگه بزرگ بشی" اشتباه بود، دیدی؟ کاش میدیدی کاش فقط یه بار دیگه، یه بار دیگه بغلت کنم. قول میدم بعدش دیگه هیچی نخوام، فقط یه بار. یه بار. فقط یه بار دیگه...
هدایت شده از عقایدیک𝖤𝗇𝗍𝗉؟!¹²
دینگ دینگ! روانشناس روانی صحبت میکنه.
شما به عقاید یک entp روانی شعبه دوازدهم دعوت شدید~
اما اینبار با سبکی کمی متفاوت.
منتظرتونم!
فقط یه نکته راجبش هست، کیکایی مثل هویج، اسفناج یا سیبدارچینو باید حداقل دوبار با دوتا دستور متفاوت درست کرد
نمیدونم چجوری بگم ولی فضای تلگرام انقدر روزِ کنکوریه میرم داخل استرس میگیرم واقعا، حتی نمیتونم تصور کنم فردا کنکور داشتن چجوریه...