eitaa logo
مرکز ماساژ آرامش
926 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
188 ویدیو
4 فایل
اینجا قراره نکاتی رو باهم بررسی کنیم نکات ساده و ارزشمند برای حفظ تعادل بدن و رفع مشکلات جسمی ☯️ توی مرکز ماساژ هم قراره فقط حس خوب بگیرید و یه استراحت کوتاه داشته باشید 💆‍ صحبت هاتون برامون مفیده👇 @ArameshSpa_Ad
مشاهده در ایتا
دانلود
درمورد مطلب اول همین قدر اشاره کنم که احتمال داره ایشون به لحاظ شخصیتی، فردی باشند که سر دوراهی ها گیر می کنند؛ بین دو تا چیز نمی‌تونن انتخاب کنند. وقتی صحبت می کنند ذهن شان متمرکز نمیشه و مدام داره به همه فکری سرک می‌کشه. شاید فراموش کنند که چه چیزی می خواستند . خودشون هم کلافه میشن از بلاتکلیف موندن. اینها فعلا احتمال هست، چون با ایشون صحبتی نداشتم. فقط خواستم بدونید : روحیات ما و شما با جسم مون در ارتباط هست. بعدا بیشتر بهش می پردازیم ‌
‌ یک سوال کلی و اساسی که جنبه های مختلفی داره برای اینکه طولانی نشه یه موضوعی که اتفاق افتاده رو خدمتتون میگم یه بنده خدایی بود که بابای پولداری داشت. کلا خانواده خیلی پولداری بودند. این پسر هر چیزی که فکرش رو بکنید در اختیارش قرار می دادند از بچگی. الآنم که بزرگ شده بود، انواع امکانات رو داشته بود. پول تو حسابش رو نیازی نداشت چک کنه که چقدره! هرچقدر می خواست خرج می کرد. همه مدل خوشی و لذتی رو داشت. چه مشروع و چه حتی غیر مشروع! شما دوست دارید توی این حجم از رفاه باشید؟ شاید آرزوی خیلیا باشه ‌
مرکز ماساژ آرامش
‌ یک سوال کلی و اساسی که جنبه های مختلفی داره برای اینکه طولانی نشه یه موضوعی که اتفاق افتاده رو خ
‌ خبری که رسید این بود که این پسر، توی سن جوانی خودکشی کرده!😶 فکر کنم اگر علت خودکشی این شخص رو متوجه بشیم، پاسخ سوالی که پرسیده شده بهتر مشخص میشه. ‌
‌ تا الان ۲۶ سال از خدا عمر گرفتیم بگو ماشاالله 😅 ‌
‌ طب سوزنی و هومیوپاتی البته بیشتر از این فعلا فرصت نمیشه کلا. برای کار های دیگه منظورمه ‌
‌ محصولات خوراکی مثل روغن و برنج و... که همگی شون رو استفاده کردیم. دارویی ها هم خیلیاشون رو هم خودم و هم اطرافیان مون استفاده کردند و خداروشکر نتیجه بخش بوده. ‌
‌سلام خداقوت ممنونم شما خوبید😊 ‌
‌ همه جا که نیست فقط توی بعضی از بخش ها مانعی نداره بقیه جا ها ممنوعه ‌
‌ رزق و روزی بجز مال و ثروت چیزای دیگه هم هست. بعضی وقتها خدا یه چیزی رو روزی تو قرار میده که اصلا فکرش هم به ذهنت نمی‌اومد درست مثل این غذای تبرکی☺️ ‌
مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و اجر وقف در جهان آخرت سخن می گفت. از مسجد که بیرون آمد، فکر سهیم شدن در ثواب وقف رهایش نمی کرد، از طرفی چیزی هم نداشت. تمام زندگی اش را بدهی و بیچارگی پر کرده بود. مگر یک کارگر ساده چه می توانست داشته باشد! که نگاهش که به گنبد طلایی حضرت معصومه سلام الله علیها افتاد دلش فرو ریخت. زمزمه ای در جانش شکل گرفت: بی بی جان، من هم آرزو دارم مالی داشته باشم و آن را وقف کنم تا بعد از مرگم باقی بماند و از آن بهره آخرتی ببرم، اما خودت می دانی که جز بدهی چیزی ندارم. برایم دعا کن و از خدا بخواه مالی برایم فراهم کند تا آن را وقف کنم. اشک هایش را با گوشه آستین پاک کرد و مثل هر روز جلوی میدان شهر به امید پیدا شدن کار ایستاد. وضعیت اقتصادی روز به روز خراب تر می شد. از طرفی خبر آمدن قحطی همه جا را پر کرده بود. با این وضعیت اگر کسی کاری هم داشت، آن را خودش انجام می داد تا مجبور نباشد پولی به کارگر بپردازد.چاره ای جز هجرت از شهر برایش نمانده بود. شنیده بود در بنادر جنوبی می تواند کار پیدا کند. هوا کم کم تاریک می شد. باز هم بدون هیچ درآمدی راهی خانه شد. عزمش را جزم کرد و بار سفر بست. به خانواده قول داد اگر از وضعیت کاری آنجا راضی باشد، خیلی زود آنها را نیز نزد خودش ببرد. ده، دوازده روزی می شد که در یکی از بنادر جنوبی کارگری می کرد، اما باز هم اوضاع، رضایت بخش نبود. کار در بندر هم آن چیزی نبود که شنیده بود. سردرگم و گیج مانده بود. دلش می خواست سختی این روزها را از ته دل فریاد بکشد. درمانده و ناامید، کنار دیواری چمباتمه زد که دستی بر شانه اش سنگینی کرد و یکی گفت: آقا، کار می کنی؟ بله، چرا که نه! اصلا برای همین اینجا هستم. حالا چه کاری هست؟ من می خواستم بار آن کشتی بزرگی را که در کنار اسکله لنگر انداخته بخرم، اما احتیاج به یک شریک دارم. شنیده ام کارگران این منطقه روزانه پول خوبی به دست می آورند. می خواهی با من شریک شویی تا هم تو به سودی برسی، هم من به مقصودم؟ دلش فرو ریخت. خرید بار کشتی؟! بدنش یخ کرده بود. با دلهره پرسید: حالا وقتی بار را خریدیم، مشتری هست که آن را بفروشیم؟ اگر خدا بخواهد، همین امروز می توانیم مشتری پیدا کنیم. من در این کار مهارت دارم. پولی در بساط نداشت. نمی خواست بگوید که چیزی برای شراکت ندارد، اما از طرفی شاید این تنها موفقیت زندگی اش بود. امیدش را به خدا داد و گفت: باشه، من هم شریک! همه چیز به سرعت پیش رفت. معامله سر گرفت. حالا نوبت آنها بود که پول جنس را بپردازند. بدنش داغ شده بود. نمی دانست چه بگوید. آبرویش در خطر بود. اگر مرد می فهمید که او با دست خالی شریکش شده آن وقت ... درست همان موقع، مردی با کت و شلوار قهوه ای زیبا جلو آمد گفت: بار آهن مال شماست؟ گفتند: بله! گفت: هر قدر که باشد می خرم. هنوز پولی بابت خرید آنها پرداخت نکرده بودند که همه آنها بطورمعجزه آسایی به فروش رسید. سود بدست آمده به دو قسمت مساوی تقسیم شد. باور نمی کرد در عرض یک ساعت چنین پولی بدست آورده باشد. این چیزی بود که حتی در رؤیاهایش نیز به آن فکر نکرده بود. حالا می توانست تمام قرض هایش را بپردازد و تا مدت ها به راحتی زندگی کند. شبانه راهی قم شد. می خواست هر چه زودتر این خبر خوش را به خانواده اش برساند. در راه به یاد عهدی با حضرت معصومه کرده بود افتاد: بی بی جان، آرزو دارم مالی را وقف کنم ... حالا زمان آن رسیده بود که به عهدش وفا کند. بهترین چیزی که به فکرش رسید تا مشکلی از مردم حل کند، ساختن پلی در کنار حرم حضرت معصومه بود. مردم برای رفت و آمد در این منطقه مشکل داشتند. با برنامه ریزی که کرد حدود 30 کارگر نیاز داشت و برای ثبت نام کارگران خودش دست بکار شد اما تعداد کارگرهای ثبت نام کننده به ۲۰۰ نفر رسید. قصد داشت ۳۰ نفر را جدا کند اما یاد بیکاری و ناامیدی خودش افتاد، دلش به درد آمد و گفت: خانم حضرت معصومه خودش برکت این پول را زیاد می کند. من همه کارگران را مشغول کار می کنم و به تک تک آنها مزد می دهم. نقشه مهندسی و اجرایی پل آماده شد و کارگران مشغول کار شدند و کارها به سرعت پیش رفت و بالاخره بعد از مدت ها ساختن پل پایان یافت. نام این پل معروف شد به پل آهنچی 🟣هرکسی رو دوست دارید 🟣حاجی بازاری رو بهش معرفی کنید ❅✾❅┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄❅✾❅ 💠 حاجی بازاری @HajiBazari