یه چاقو بردار بکن وسط سینهی یه زن،
ولی نادیدهش نگیر.
اینو بار دومه دارم بهت میگم.
در ابتدا یک من بودم و یک دل. فکر میکردم اوضاع از این بدتر نمیشود، خب البته هیچوقت اوضاع به آن بدی نشد، اما دلِ من بیشتر شکست. احتمالا چون لوس شده بودم. البته جای هیچ نگرانیای وجود نداشت چون بییقین در نهایت بار تقصیر بر شانهی من خانه میزد.
این کانسپت که من فلانکارو برا تو انجام بدم خیلی معرکهست، مثلا فکر کن طرف با اون همه ابهت و تستوسترون، بذاره تو موهاشو خرگوشی ببندی و لاک بزنی براش؛
به قولی، باخت دادن به قیمت بُردِ لبخندش(:
ویکتوریا سکرت ، عطرِ مورد علاقهی آدمِ مورد علاقهی آدم مورد علاقهم بود .
من خیلی وقته همه چیو نیمه کاره رها کردم.
نقاشیهای نصفه نیمه لابلای ورقهای دفتر،
داستانهایی که جز یه ایدهی خاک خورده چیزی ازش باقی نمونده،
وسایل بدرد نخوری که مدتهاست منتظر دور ریخته شدنن،
ناخونای نصفه جویده شده،
سیگارهایی که سوختن ولی کشیده نشدن،
بستههای پاره پورهی قهوه تهِ کمد،
خوردههای شکستهی آینه گوشهی اتاق،
و تویی که وسط تمومِ ناتمومیهای من تموم شدی.
نقطهای بودی که تا آخر داستان کشیدمت ولی دست کشیدی ازم و حالا منم و ناتمامِ عیبهایم. بابا دستخوش.
مینویسم، پاک میکنم، مینویسم پاک میکنم، پاک میکنم و پاک میکنم، اول داستانو، بعد اشکامو.