هر قدر سر داری همون قدر دار داری
دلبر که جان فرسود از او بسیار داری
گفتم یه عیشی ...
عشرتی ...
گفتی به وقتش!
بدبخت شاهی که تو باشی پایتختش
من نارفیقم جون اونا که رفیقن ...
حلوای چند تا مرده خور بودی دقیقا؟!
طهرون ...
اون از قاجارات اینم روزگارت
اسمت رو کندن رو خودت سنگ مزارت
دیروزت اون حالاتم این ....
بس نیست یعنی؟...
گفتی مشخص کن!
مشخص نیست یعنی؟
#شعر
دیدم که واژه ها بر سراسر من میرقصند
چون شعله های آتش
چون موج دریا
تا بینهایت...
تا آن سوی آسمان ابری
گسترده بود...
دیدم که با نجوای نهفته در هر واژه
روحم تحلیل میرود
دیدم که جانم از تجمع این احساسات ترک خورد...
و در پایان، من با هر واژه گریسته و دیوانه وار لحظۀ بی اعتبار حال را زیسته بودم
#متن